سلام به همگی... دوستای خوبم بانوان عزیز روزتون مبارک.
همونطور که گفتم قرار گذاشته شد که روز پنج شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ خانواده احسان بیان...ساعت ۱۰ شب اومدند خونمون و تقریبا تا ساعت دو ونیم نصفه شب طول کشید.
از طرف خانواده ما عمه بزرگم و مادربزرگم دعوت داشتند ولی چشمتون روز بد نبینه که وسط صحبت هامون و به فاصله یک ربع به یک ربع زنگ خونمون زده میشد و سایر بستگان به صورت خودجوش و خودسرانه تشریف آوردند و همگی بهونه اشون این بود که دلمون تاپ و توپ میکرد که چیا میگین؟
منو که کارد بهم میزدی خونم درنمیومد مخصوصا که بحث ها خیلی جدی بود و خانواده احسان شروع کرده بودن از موضع قدرت حرف زدن و من حسابی قاطی بودم.
پدرش می گفت:احسان ممکنه نخواد ایران بمونه و در اونصورت خانمش باید همراهش باشه. مادرش می گفت: ممکنه دو ماه یکبار حقوق دریافت کنه و لازم باشه به ماموریت بره و تو اون مدت سارا نباید تنها بمونه و بیاد پیش ما!!! یعنی از الان دارن برای زندگی من تصمیم میگیرن.
خاله اش که دکتری روانشناسی داره می گفت: سارا جان تو نمیخوای درس ات و ادامه بدی؟
بعدشم راجع به ادامه تحصیل ما دو تا داستانها سر هم کردن.
حالا این وسط هی زنگ خونه ما هم زده میشد و فک و فامیل میومدن تو.
من از حرفهایی که زده میشد خیلی تعجب کرده بودم و خیلی ناراحت شده بودم ولی هی زیر سیبیلی رد کردم تا اینکه خاله ی بووووووووووووق برگشته می گه برنامه اتون برای عقد چیه؟ ما رسم داریم جشن باکلاسی بگیریم و فامیل و دعوت کنیم اگه موافقید من پیشنهاد دارم یه باغ تو ظفر هست که صاحبش از اشناهای مهرداد(شوهرش) که اگه میخواید بهش معرفی اتون کنیم تا برید پیشش و اونجا رو بگیرید ؟
یعنی این باید برای من تعیین کنه که من برای شام عقد کجا می خوام تدارک ببینم؟
دیگه زدم به سیم آخر و گفتم من و احسان درباره تمام این مسائل صحبتامون و کردیم و به نتیجه رسیدیم. اگه قرار باشه برای عقد جشنی بگیریم خیلی خیلی مختصر خواهد بود چون ما جشن نامزدی مفصلا گرفتیم و دیگه لزومی نمیبینم بازم جشن بگیریم... و یه چشم غره به احسان رفتم که حساب کار دستش اومد و گفت خاله جان راست میگه ما راجع به این مسائل صحبتامون و کردیم که برگشت گفت شما دوتا که نباید درباره این مسائل تصمیم بگیرید پس ما بزرگا برای چی اومدیم اینجا و داریم وقت میذاریم؟
فقط در گوش احسان گفتم دیگه نمیتونم و اومدم که با قهر بلند شم که احسان نذاشت و با حالت عصبانی برگشت به مامان و خاله اش گفت من که گفتم تمومش کنید لزومی نداره در این مورد کسی دخالتی بکنه خودمون صحبت کردیم... دیگه خفه شدن جفتشون.
بابای احسان که دید جو سنگین شده برگشت سمت من و گفت عروس ایشونن پس بذارید اونطوری که صلاح میدونه برای مراسم خودش برنامه ریزی کنه... دخترم تو کار خودت و بکن و کاری به حرف این و اون نداشته باش.
یک کم آروم شدم ولی خاله و مامانش خیلی شاکی شده بودن هم از حرف احسان و هم از حرف باباش.
خلاصه شب خیلی بدی بود برام و احساس کردم تازه دارم خانواده احسان و می شناسم... هر چی خانواده من به خاطر احسان گذشت کردن و از مشکلات و کار و ادامه تحصیل احسان خارج از کشور چشم پوشی می کردن اینا بیشتر سنگ اندازی می کردن و چرت و پرت می گفتن.
کلی هم سر تاریخ عقد چک و چونه کردن و من از اون جذبه ام استفاده کردم و یک قدم کوتاه نیومدم و گفتم همون پانزده خرداد که ولادت حضرت علی هست رو دوست دارم و نه عقب می ندازم و نه جلو.
اونشب با همه خاطرات تلخ و شیرینش تموم شد ولی تصمیم گرفتم درباره این مسائل با احسان سنگامو وا بکنم و بعد از کلی جر و بحث باهاش ازش بصورت کتبی توی دفترچه ای که داریم و توی این مدت هر وقت سر مسئله ای مشکلی داشتیم و حلش کردیم و بعد براش قانونی تعیین کرده بودیم و توش یادداشت کردیم و بردم و ازش تعهد گرفتم که به هیچ وجه اجازه دخالت توی امورمون و به هیچ کسی ندیم... البته احسان می گه تو درمورد خانواده ام اشتباه برداشت کردی و بذار به مرور زمان بهتر میشناسیشون و الان داری زود قضاوت میکنی؟ ایشالا که اینطور باشه... ولی برای روز مادر خیلی سر و سنگین با مامانش حرف زدم و سعی کردم خودم و بگیرم
انگشتری هم که تازه برام خریده بود ( مدل فلاور سه گل) که احسان دستم کرد و من هنوز نفهمیدم باید دست چپم باشه یا دست راستم؟
مراسم عقد هم افتاد همون ۱۵ خرداد و مامانم دیروز رفته و برای ساعت ۷ شب وقت محضر گرفته.
فقط نمی دونم خریدهای عقد چیا هست؟ یعنی عروس و داماد چه چیزهایی باید برای هم بخرند؟
خرید آینه و شمدون به عهده عروس یا داماد؟ شما کجا رو برای خریدش پیشنهاد می کنید؟
اگه راهنماییم کنید ممنون می شم.
به زودی جزئیات مراسممو و برنامه هام و میام براتون می گم.
احسانم که باز دیروز رفت اهواز و تا دو هفته دیگه بر نمی گرده.
می خوام ببینم وقتی برگشت چه خریدهایی و باید باهم بریم انجام بدیم.
حلقه و سرویس و اینه شمدون و .... دیگه چی؟