به زیر ســـــــقف این خونه

خنگ بازی های زندگی مشترک

دیشب شب تولد احسان بود منم تصمیم گرفتم در حد توانم سورپریزش کنم

ار خواب که بیدار شدم گفتم اول باید همه جا رو نظافت کنم بخاطر همین رفتم از حموم و دستشویی شروع کردم

وایتکس و که ریختم کف حموم احساس کردم بخارش تمام حنجره امو سوزوند و رفت پایین اما اهمیت ندادم و کارمو ادامه دادم و حسابی حمومو شستم و بعدشم توی همون وضع دوش گرفتم و اومدم بیرون غافل از اینکه دارم خودمو می کشم

وفتی اومدم بیرون نمیتونستم نفس بکشم و بشدت احساس خفگی می کردم

از گلوم صدای خس خس می اومدم اما اصلا نمی تونستم نفس بکشم

گریم گرفته بود گفتم شاید اسنراحت کنم بهتر بشم

اما حتی نتونستم دراز بکشم چون تنگی نفس بدتر میشد

بلند شدم پنجره اتاقمو باز کنم که کمی اکسیژن وارد اتاق بشه شاید که بهتر بشم که زدم گلدون کوچولوهامو که پشت پنجره چیده بودم و انداختم کف اتاق و تمام خاکهاشون ریخت وسط اتاق

حالم خیلی بد شد مخصوصا برای گلدونای عزیزم زدم زیر گریه و گفتم خدایا من امروز و خواستم مثبت شروع کنم اما انگار تو نمی خوای

رفتم رو تخت و پتو رو کشیدم رو سرم


Ɔσитιиʋɛ
+ جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۲ | 11:1 | سارا |

احساس می کنم دچار افسردگی شدم

صبح ها که همسر میره تا ظهر می خوابم

بعدش بی حوصله یه دوش می گیرم و یه چایی تلخ می خورم

بعد لپ تاب و روشن می کنم و الکی وقت می گذرونم

به شدت بی اشتها شدم و باز ناراحتی معدم عود کرده

اصلا حوصله احسان و ندارم

روزها با اهنگ های رادیو جوان الکی گریه می کنم چه شاد باشه چه غمگین

احسان دیشب می گفت چرا سارای همیشگی نیستی؟

خودمم نمی دونم چمه فقط می دونم که حوصله هیچ چیز و ندارم

سرمای اینجا هم تموم شدنی نیست که بتونم از خونه برم بیرون

البته هوا هم خوب بود نمی رفتم چون حوصله هیچ جا رو ندارم

امیدوارم این حس های منفی زودتر تو من تموم بشه و من همون سارای قبل بشم

کلی کار عقب افتاده دارم که نمیتونم هیچ کدومشو انجام بدم ... هروز کتاب هامو جلوم می چینم و دو کلمه ارش می خونم و میبندمش

از همه اینا بدتر این که بعلت بارندگی بیش از حد تمام دیوارهای خونه امون نم گرفته و دیروز دیدم پشت کمدمون کلی کپک زده

فقط کمد و کشیدم جلو و روی دیوار یه دستمال خالی کشیدم و پیف پاف زدم

واقعا حوصله این یکی و نداشتم

مامانمم از دیروز نت اش قطع و نتونستم باهاش حرف بزنم ببینم این کپک های لعنتی رو باید چی کار کنم؟

فعلا که کمد وسط اتاق و دیوار زشت کپک زده جلوی چشمم

صبح اصلا دلم نمی خواست چشمامو باز کنم فقط به خاطر دستشویی مجبور شدم از زیر لحافم بیام بیرون

باید تمام لباسهای نشسته و پرده ارو بشورم. باید یه متن انگلیسی که احسان ازم خواسته رو آماده بکنم

خونه یه جارو و تمیز کاری حسابی لازم داره اما من هیچ حوصله ندارم

از همه بدتر این که دوست ایرانیتو که می بینی همش داره خونشو تمیز می کنه و لباس می شوره و خونه اش که می ری بوی تمیزیش دیوونه ات می کنه

دعا کنید برام از این افسردگی بیام بیرون زودتر

متاسفانه توی غربت دوستای ایرانی هیچ سودی واسه هم ندارن و همه از هم فقط توقع دارن

من می خواستم برم ایران کلی وسیله دوستامونو بردم ایران با اینکه خودم جا نداشتم

بعد جالب این بود خانواده هاشون کلی منو اذیت کردن تا بیان وسیله ها رو تحویل بگیرن یعنی ده بار به من گفتن امروز میاییم ازت می گیریم من از صبح می شستم خونه بعد آخر شب می گفتن کار پیش اومده نمی تونیم بیاییم هر چی هم من می گفتم می خوایید با پیک براتون بفرستم می گفتن نه

بعد موقعی هم که می خواستم برگردم چین زنگ زدن گفتن ما چندتا وسیله لازم داریم برامون بیاری منم عذرخواهی کردم و گفتم شرمنده جا اصلا ندارم و تا الانشم خودم اضافه بار دارم ولی اگه خیلی واجب بگو یه جوری میارم براتون گفتن پس دوتا کتابی که خیلی واجب رو برامون بیار

من خودم رفتم انقلاب براشون دو تا کتابشون و خریدم آوردم بعد روزی که برگشتم چین دم درب ساختمون دیدمشون کلی برام قیافه گرفته بودن

من دیدم  اینطوری سلام علیک ساده کردم و امدم خونه

هر چی فکر کردم نفهمیدم چشونه؟ بهشون اس دادم چیزی شده احساس می کنم دوستای همیشگی ام نیستید؟

بعد می دونید چی جواب داده؟

جواب داده ما از تو دلگیریم برای اینکه بخاطر آوردن دو تا کتاب کلی سر ما منت گذاشتی

منو میگی؟؟؟؟؟

گفتم منت چی؟ من فقط واقعیت و گفتم چون خیلی از وسایل خودمم نتونستم بیارم ولی باز با این حال دیدم کتابتون واجب تو کیف دستیم آوردم منت کجا بود؟ ما دوستیم با هم راحتیم من رفتن ها براتون هر چی جا داشتم بردم منت گذاشتم؟ چون جا داشتم بردم ولی برگشتن ها واقعا پونزده کیلو اضافه بار داشتم

خلاصه که فهمیدم ادمها تا زمانیکه براشون کارشون و بکنی باهات رفیق اند بعدش هرکاری براشون کردی خیلی راحت فراموش می کنن

 

+ چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۳ | 15:54 | سارا |

من برگشتم پیش همسر و باز زندگی در اینجا رو دارم ادامه میدم

ایران عزیزم خداحافظت باشه

این بار جدایی ار دفعه قبل هم سختتر بود

سفر خیلی خیلی طولانی شد و من حسابی پدرم دراومد

نزدیک به بیست و دو ساعت تو راه بودم و چون با حال بد و تنها هم بودم برام هزار برابر طولانی شد

نمی دونم تا کی باید اینطور باشه

انگار همیشه باید از یکسری عزیزانم دور باشم

مامان و بابام برام سنگ تموم گذاشتن و تا روز آخر دنبال من بودن و تا به کوچکترین چیزی اشاره می کردم برام محیا میکردن

 

ادامه با رمز کمه


Ɔσитιиʋɛ
+ یکشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۶ | 17:52 | سارا |

اينجا ايران صداي منو از خونه مامانم اينا ميشنويد

يك هفته ديگه بودن در كنار خانواده عزيزم تموم ميشه و من باز بايد به ديار غربت برگردم

نميدونم چه حكمتي توي اين زندگي من هست كه هميشه بايد از عزيزام دور باشم

زماني كه احسان تو فرودگاه ووهان بدرقه ام ميكرد محكم بغلش كرده بودم و هاي هاي اشك ميريختم كه نميخوام برم

و عين دختر بچه هاي لوس گريه و زاري راه انداخته بودم ... احسان ميگفت سارا تو از ايران هم ميومدي گريه ميكردي حالا هم كه ميخواي بري ايران گريه ميكني؟!؟! 

انگار دچار يه نوع دوگانگي فكري شدم و نميفهمم كه بالاخره كجا دلم ميخواد باشم؟

الان احسان هرشب زنگ ميزنه و كلي با خوشحالي ميگه بالاخره تا يه هفته ديگه داري برميگردي پيشم؟ ولي من الان مثل خول ها تو دلم ميگم كاش ميشد همين جا ميموندم؟! 

واقعا نميدونم چمه؟ بالاخره احسان و ميخوام يا خانوادمو؟؟؟!

الان احساس ميكنم مامانم و بابام و چقدر با تمام وجودم دوست دارم و دلم نميخواد به هيچ عنوان ازشون جدا بشم

ولي تا اين فكر مياد تو سرم و بغض گلومو ميگيره سريع به احسان و خوشحاليش فكر ميكنم و آروم ميشم

خدايا به قلب پدر و مادرم آرامش و اطمينان بده تا روز خدافظي مثل دفعه قبل اذيت نشن😔

+ دوشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۳ | 1:18 | سارا |

خوردن دستپخت مامان و چايي هاش و با دنيا عوض نميكنم

حيف كه لپ تاب ندارم اينجا والا تند تند براتون عكس ميذاشتم

يه هفته و دو روز از اومدنم ميگذره و سه هفته ديگه باقي مونده

خدايا شكرت بابت پدر و مادر و خواهر مهربونم

شكرت بابت بستگان و فاميل دوست داشتنيم.

چقدر تجريش گردي و امامزاده صالحي كه با مامان رفتم بهم مزه داد

چقدر حسودي بابام كه ميگه تو همش پيش مامانتي و منو تحويل نميگيري دلم و سوزوند ولي بازم نميتونم از مامانم جدا بشم

اين روزها هرجا ميريم كنار هميم،

بقول مامان كاش زمان متوقف ميشد

+ شنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۷ | 14:48 | سارا |

мσиα-тнɛмɛ