دوستان عزیزم به خدا منم اصلاْ عجله ای ندارم که ازدواج کنم. ولی بدبختی من اینه که همه می گن این مهندس خوب تیکه ایه حالا که این موقعیت هست نباید از دست بدی. می گن یعنی چی زوده. الان سن مناسبیه و موقعیت مناسب هم که هست اگه بگی نه لگد به بخت خودت زدی.
ببینید من اگه به مهندس بخوام جواب رد بدم باید یه دلیل محکم بیارم. دلیلی که همه رو قانع کنه. نه اینکه بگن تو مغرور شدی و فکر می کنی بهتر از مهندسم برات میاد. به خاطر اینه که می گی نه؟ دوستم سمانه که راه می ره می گه اگه جواب رد بدی زودتر بده که من برای دختر خالم تورش کنم.
من فقط می ترسم که با تصمیمی که می گیرم بعداْ همه بگن مقصر خودت بودی.البته از دوستای مجازیم که می پرسم همه می گن بگو نه ولی تو زندگی غیرمجازی همه می گن آخه چی می خوای از این بهتر؟
اما من همیشه دوست داشتم عاشق بشم و بعد با عشق وارد زندگی بشم. اما اینطور که معلومه باید تسلیم قسمت بشم. شاید بعداْ عاشقش شدم. شاید هم هیچ وقت عاشقش نشدم و تا آخر عمر بدون درک کردن زندگی با عشق گذزوندم.(که احتمال این دومی بیشتره) مثل خیلی هایی که دارن اینطوری می گذرونن.
وقتی عقلانی فکر می کنم و خودم به عنوان یه شخص سوم قرار می دم می بینم خدا وکیلی مهندس همه چی در حد معقول داره و پسر باشخصیت و محترمیه و تقریباْ مثل یه مرد جا افتاده در مورد همه چیز آگاهی داره.
ولی با احساسم که تصمیم می گیرم می بینم خیلی بدم میاد ازش. هیچ وقت دوست نداشتم مرد آینده ام اینطوری باشه. دوست داشتم یک کم شبیه خودم باشه. شیطون و تا حدی احساسی و مقداری هم بازیگوش و در کنار اینها موفق. ولی این مهندسی که من می بینم هم خیلی خشکه.هم خیلی دیسیپرین. خیلی آن تایمه و زمان خیلی براش مهمه. خیلی دقیقه. همه چیز و از دید ریاضی و منطقی می بینه. همیشه با برنامه کار می کنه و برنامه یک هفته کاریش و رو در اتاقش نصب می کنه. زیادی از حد برای خودش چارچوب تعیین می کنه و دقیقاْ با هرکی می دونه چطور برخورد کنه. در مقابل همه هم بهش احترام می زارن و به عنوان یک آدم موفق می شناسنش. ایناس که من دوست ندارم. فکر کنم منو دق بده از بس که کاریه. روزهای تعطیل هم بلند می شه میاد شرکت.
نقاط مثبت و منفی اشو می گم شما لطف کنید و خودتون و جای من بزارید و تصمیم بگیرید:
چیزهایی که توش می بینم و خوشم میاد:(نقاط مثبت)
۱/ همیشه خیلی تمیز و اتوکشیده و ادکلن زده است. بوی ادکلن اشو دوست دارم.
۲/سلیقه اش تو لباس پوشیدن و دوست دارم. البته خیلی رسمی می پوشه.
۳/بیشتر از همه این ها تحصیلاتش که فوق داره و می خواد برای دکتری هم اقدام کنه
۴/طرز صحبت اش با خانواده اش که بسیار بسیار مودب و آهسته است.
۵/ خانواده بسیار تحصیل کرده و بافرهنگی داره. پارسال یه بار پدرش اومده بود شرکت و همه از ابهت پدرش و طرز برخورد مهربانانه اش کلی حال کردن.
چیزهایی که مهندس داره و من دوست ندارم:(نقاط منفی)
۱/ زیادی جدیه
۲/ بیشتر از سن و سالش بهش می خوره و جا افتاده است
۳/ فکر نکنم چیزی به نام احساس داشته باشه همش عقله
۴/ همه دوستاش سن و سال دار هستن اونم یا دکترن یا استاد دانشگاه که همسن بابابزرگ من هستن
۵/ کم می خنده یا بگم اصلاْ نمی خنده
۶/ ادعاش زیاده و خیلی خیلی اعتماد به نفس داره این و از حرف زدنش می شه فهمید
۷/اگه کوچکترین اشتباهی در کار بکنی خیلی جدی برخورد می کنه.با هیچ کس هم شوخی نداره. حتی برق عصبانیتش مش جعفر بیچاره رو هم گرفته. که بعداْ عذر خواهی کرده (مثل اون دفعه که من رفتم تو جلسه و شاکی شده بود و سر من هم داد زد که بعدا به گه خوردن افتاد)
۸/ تکیه کلامشم اینه که می گه: این که کاری نداره چطور بلد نیستی؟ یه مدت هم به تکیه کلامش سلام اضافه شد که به حمدلله برطرف شد.
همین هاست که من و دو دل می کنه!
یعنی تقریباْ چند مورد خیلی مهم و داره.
امروز شاید برم امامزاده صالح. خیلی بین دو راهی موندم. دوست دارم یه استخاره هم بگیرم. کسی و می شناسید که بلد باشه برام استخاره بگیره.؟؟
دانیال دوباره گم و گور شده؟ زنگ نزده؟ نمی دونم چی کارش کنم؟ بهش بزنم و بگم یا نه؟ اونم الان برای فوت برادرش کلی داغون هست من یک کاره برم بهش بگم می خواد خواستگار بیاد؟
دیروز بعد از اینکه مهندس با خانواده اش صحبت کرد. اومد پیشم و گفت: مامان چه ساعتی با منزلتون تماس بگیرن؟
گفتم: ۸ و ۹ خوبه. بعدش هم اجازه بدید منم با مامانم صحبت کنم. خبر قطعی و اون موقع بهتون بگم. چون ما تازه اسباب کشی کردیم و ممکن مامان هنوز آمادگی برای مهمان داری نداشته باشن.
گفت:راست می گید. خوب پس یه کار دیگه می کنیم اگه اجازه بدید از شما و خونوادتون دعوت کنم برای شام بریم یک هتل خوب که خانواده هامون بتونن باهم آشنا بشن. به نظرتون خوبه؟ که ما دیگه مزاحم شما هم نشیم و ایشالا بعد از جابه جاییتون خدمت برسیم. من به مادرتون حق می دم الان آمادگی مهمون داری نداشته باشن می دونم که خانمها نسبت به این جور مسائل خیلی حساس اند و دوست دارن وقتی مهمون دارن خونه اشون مرتب باشه. البته اینم بگما که حتی اگه یک عالمه کارتون و اسباب و اثاثیه هم وسط پذیرایی تون باشه برای ما فرقی نمی کنه و ما فقط دوست داریم در خدمت خودتون باشیم.
گفتم:
نه بابا دیگه کارتون و جعبه وسط پذیرایی نیست. ولی مامان سفارش پرده داده که هنوز آماده نیست در ضمن یه ویترین هم خریده که اونم هفته آینده میارن بنابراین همون جور که می دونید دوست داره بعد از اینکه منزل آماده شد و پرده ها نصب شد در خدمتتون باشه.
گفت: باشه پس برای شام بیرون قرار می زاریم. خوبه؟
گفتم: نمی دونم نظر خانواده ام چی خواهد بود؟ حالا شما تماس بگیرید تا ببینیم چی می شه؟
دوباره بلند شد چایی ریخت و گذاشت رو میز و گفت: ببخشید که انقدر حرف زدم. کلی خسته شدید.
گفتم: نه بابا این چه حرفیه؟
همین طور که به سمت اتاق کارش می رفت گفت: من باید یه سر برم شرکت رایان درسا برای گرفتن سفارش های شرکت شما هم اگه کاری ندارید بیاید سر راه برسونمتون منزل.
گفتم: اولاْ که سر راه نیست . بعدم نه مرسی شما برید من یک کم کار دارم و باید وب سایت شرکت و زودتر آماده کنم تا صدای آقای احمدی در نیومده.
گفت: پس با اجازتون من دارم میرم. شما هم زیاد تنها نمونید و زود برید؟ راستی ترسو که نیستید؟
گفتم: نه چطور؟ گفت: همین طوری پرسیدم؟ طبقه بالایی ها هستند(یه شرکت پیمانکاریه). ولی اگه ترسیدید درب و از پشت قفل کنید و اگه کسی اومد تا مطمئن نبودید کیه باز نکنید. مطمئنم شدید کیه بازم باز نکنید بزارید فکر کنن شرکت تعطیله.
گفتم: شما بدتر دارید من و می ترسونید؟
همونطور که داشت کت اش و می پوشید گفت: ببخشید فقط یک کم نگرانم. کاش بیاید برسونمون.
گفتم: نه برید من مواظبم. گفت: می دونم. فقط اصلاْ درب و باز نکنید حتی اگه از بچه های بالا بودن.
گفتم: باشه چشم. ممنون از راهنمایی تون.
خدافظی کرد و رفت و دم در گفت: بیاید من که رفتم در و قفل کنید. رفتم و بعد از بیرون رفتنش پشت در و بستم. از اون ور آروم گفت: خدافظ کاری داشتید به موبایلم زنگ بزنید. گفتم: من و نترسونید. خدافظ.
اومدم نشستم رو مبل و به شرکت نگاه کردم. نمی دونم چرا دلهره داشتم و واقعاْ ترسیده بودم. سریع زنگ زدم به سمانه و گفتم: اگه می تونی بیا پیشم تو شرکت تنهام و می ترسم. اونم نامردی نکرد و گفت:یه ربع دیگه پیشتم.
مهندس که بود یه جور می ترسیدم حالا که رفته یه جور دیگه می ترسیدم. با کوچکترین تلقی و تلوقی که از بالا میومد یه متر می پریدم و می رفتم از در نگاه می کردم ببینم صدای چی بود.آخر سر بلند شدم و یه آهنگ آروم گذاشتم و شروع کردم به فکر کردن. تا اینکه یهو صدای در اومد بلند شدم از در نگاه کردم دیدم دوست جونیم اومد. در و باز کردم و مثل کسی که انگار تو یه جزیره دور افتاده بوده و حالا یکی پیداش شده و می خواد نجاتش بده خوشحال شدم پریدم و بغلش کردم و گفتم: قربون دوست بامعرفتم برم.
بعد با سمان یک عالم حرف زدیم و خندیدیم که مهندس به تلفن شرکت زنگ زد و گفت: زنگ زدم ببینم همه چیز امن و امان هست که وقتی فهمید دوستم اومده پیشم کلی ابراز خوشحالی کرد و گفت:من تا ۲ و ۳ کارم بیرون طول می کشه ولی بعدش میام شرکت اگه تونستید ناهار نخورید من یه چیزی می خرم و میارم باهم بخوریم. به سمانه خانم هم بگو زنگ بزنه به آقاشون بگه اونم بیاد ناهار باهم باشیم.
بعدازظهر ناهار خوردیم و قرار شد ۴ تایی بریم بیرون که مهندس گفت: اگه موافقید بریم کنسرت احسان خواجه امیری من می تونم بلیط اشو جور کنم. یه جورایی حوصله نداشتم و از فکر دانیال درنمیومدم. دلم براش می سوخت. ولی وقتی سمانه و همسر گرامیش باخوشحالی قبول کردن منم به ناچار پذیرفتم.
تو کنسرت از صدای احسان خیلی خوشم اومد و فکر نمی کردم صداش انقدر گرم باشه. البته بیشتر با آهنگ های آرومش حال کردم ولی مردم سرخوشی که تو کنسرت بودن انگار که هیچ غمی ندارن و چنان با احسان همراهی می کردن که کم مونده بود برن وسط یه قری هم بدن. البته سمانه و آقای همسر محترمشون هم انقدر بلند بلند و با هیجان تکرار می کردن که من و مهندس و کلی به خنده انداختن و خواننده یه نگاهی به این ور سالن کرد و گفت: ماشالاه به جوونهای اینور سالن معلومه که کلی انرژی دارنا. و همه خندیدن.
شب هم مادر مهندس زنگ زد و هرچی مامان اصرار کرد که همین منزل تشریف بیارید قبول نکرد و گفت: هتل لاله یا رستوران شاندیز قرار بزاریم که بعد از صحبت هاشون قرار شد جمعه ساعت ۸ بریم رستوران شاندیز.
شب مامانم خبری بهم گفت که خیلی تعجب کردم. گفت: مادر دانیال به خاله ات گفته که بعد از مراسم هفت یک عده از کسبه بازار موقعی که داشتن از مسجد بیرون می رفتن به شوهرش(بابای دانیال) گفتن این زن جوونو با دوتا بچه(جاری خالم که حالا بیوه شده) رها نکنید اگه می تونید برای آقا دانیال بگیریدش. ایشون هنوز مجردن و با خانم همسن و سالن چه کسی بهتر از عموی بچه ها می تونه مراقبه بچه های اون خدا بیامرز باشه؟ مادرشوهر خالم هم گفته: عمراْ همچین کاری نمی کنیم پسرم هزارتا آرزو داره و جونه. یکی از پسرام که رفت حالا این یکی هم بدبخت کنم. ولی بدجور دلم شور می زنه نکنه دانیال بخواد برای برادرش مرام بزاره و همچین کاری کنه؟ نکنه بخواد به خاطر اینکه روح برادرش راضی باشه از زندگی خودش بگذره؟ آخه می دونم که اینجور آدمی هست که یهو جو مرام بگیردش.
پی نوشت:اصلاْ خوشحال نیستم که هیچ کلی هم ناراحتم. نمی دونم چرا قبول کردم. به دانیال چی بگم؟ آخه دانیال هم الان تکلیفش با خودش مشخص نیست؟ خدایا قسمت من و همونی قرار بده که باید بدی و به نفع ام باشه. به قسمت خیلی اعتقاد دارم ولی نمی دونم این اسمش چیه؟ نمی دونم چرا دهنم بسته شده؟ مهندس و دوست ندارم ولی می دونم مرد زندگیه!!! چی کار کنم؟؟
هنوزم اگه دانیال قطعی بیاد و حرفش و بزنه به مهندس جواب رد می دم. درست یا غلط اش و نمی دونم؟
امروز کسی مرا چنان بهت زده کرد که تا الان که می نویسم آثارش بر بدنم باقی مانده.
می پرسید چی؟
الان می گم.
صبح که اومدم شرکت فقط مهندس اومده بود و هیچ کس تو شرکت نبود. از شانس من مش جعفرم که همیشه از ۷ صبح میاد نیومده بود.
اولش که اومدم و دیدم هیچ کس نیومده غیر از مهندس یه کم ترسیدم . خواستم برم بیرون یه دوری بزنم و برگردم که یهو مهندس گفت: چرا می خواید برید بیرون؟ نکنه از من می ترسید؟ به نظر یه کم رنگ و روتون پریده میاد؟
گفتم: نه می خوام برم پایین چیزی بخرم.
گفت: چی می خواید بخرید؟ بیاید بشینید من می رم می خرم؟
گفتم: اینم فکر خوبیه. من صبحانه نخوردم و یک کم گشنم شده. می خواستم برم صبحانه ای چیزی بگیرم.
بلند شد و رفت و ده دقیقه بعد با کلی خرت و پرت اومد. خامه و پنیر و شکلات و شیر کاکائو و نون و ...
منم که چایی و دم کرده بودم و همش منتظر بودم از همکارها یکی بیاد. ولی هیچ کس نیومد.
مهندس اومد و ضربان قلبم و به وضوح حس می کردم که در عرض یک لحظه از ۸۰ به ۳۶۵ رسیده بود. بدجور گیر کرده بودم. اصلاْ دوست نداشتم باهاش بشینم صبحانه بخورم.
خواستم یه چایی بریزم و بیام تو اتاقم که یهو گفت: سارا خانم می شه همینجا بشینید باهم صبحانه بخوریم. باور کنید من لولو خورخوره نیستم.![]()
گفتم: من ترجیح می دم برم تو اتاق کارم بشینم.
گفت: سارا بشین می خوام از فرصتی که پیش اومده استفاده کنم و باهات حرف بزنم. گفتم: اگه یکی یهو برسه بد می شه. بزارید برای یه وقت دیگه.
گفت: امروز بچه ها نمیان. گفتم: چی نمیان؟ همه اشون باهم؟؟![]()
گفت آره جعفر که بچه اشو باید ببره بیمارستان. لیلا خانم هم که از سه روز پیش برای امروز مرخصی گرفته بود. آقای فلانی و فلانی و فلانی با خانم فلانی هم که رفتن شیراز برای کنفرانس. آقای رئیس هم که امروز به مقصد سوئد پرواز داشتن و تا یک ماه نمیان.
گفتم: چرا زودتر نگفتید؟ پس منم می رم ؟ برام مرخصی بنویسید.
گفت: بچه ها امروز صبح که رسیدم شرکت بهم زنگ زدن و گفتن که باید برن شیراز.
شما هم اگه دوست دارید برید. ولی من این همه صبحانه خریدم برای شما. حداقل یه چایی و از اون کیکا بخورید بعد برید. منم اینجا می شینم و تکون نمی خورم.
اینو که گفت یهو ترکیدم از خنده. گفتم:
پس قول دادید که تکون نخوریدااا.
گفت: چشم. قول می دم. دو تا چایی براش ریختم و نشستم. که گفت: خیلی دوست داشتم باهات حرف بزنم ولی نمی شد. راستش بعد از اون جواب منفی و کوبنده ای که بهم دادید تا چند روز به خودم می پیچیدم و دنیا دور سرم خراب شده بود. بعد که ماموریت رفتم و دو هفته ازتون دور بودم کارم شده بود که شب و روز بهتون فکر کنم. دلم خیلی برای شرکت و شما تنگ شده بود.
من و می گی.صدام درنمیومد.
گفت: من خیلی فکر کردم و به نتایجی هم رسیدم. شما چطور قبل از این که من و بشناسید درمورد من قضاوت کردید. من باید اول می ذاشتم راجع به من بیشتر بدونید بعد حرف از ازدواج می زدم. گفتم: چایی اتون یخ کرد. بخورید. من علاقه ای به شنیدن این حرفها ندارم.
گفت: تو یه کلام می خوام بهت بگم که عاشقت شدم و تا زمانی که نظرت نسبت بهم عوض نشه دست بردار نیستم. من دوست دارم. خواهش می کنم بهم فرصت بده. تو چی می خوای که من ندارم. بگو می رم بدست میارم. هرچی که باشه از مدل قیافه و تیپ گرفته تا مدل ماشین و خونه؟ من پسر بچه نیستم که با یه نگا دلم بره. من تو این مدت که اینجا بودی تمام رفتارها و حرکاتت و زیر نظر داشتم. از رفتارهات خوشم میاد. در عین اینکه ساکتی و مهربون قاطع هم هستی. جدی هم هستی. مثل خیلی دخترهایی که می شناسم نیستی برام با همه اونا فرق می کنی. من تو زندگیم دختر زیاد اومده و منم ندید بدید نیستم. خیلی ها هم آرزوشونه که با من باشن. من نه می خوام گولت بزنم نه چرب زبونی کنم. فقط باید بهت می گفتم که من ولت نمی کنم.
تو چشاش نگاه کردم و دلم لرزید. به نظرم همه حرفهاش و از ته دلش می گفت. من اگه نخوام بی انصافی کنم می دونستم که هر خانمی که باهاش در ارتباطه دوسش داره و همه ازش تعریف می کنن. اما تو اون شرایط که بودم یه آن به ذهنم رسید که نکنه می خواد تلافی کنه؟ نکنه می خواد اذیتم کنه؟ مگه نگفته بود که چند روز حالش خیلی بد بوده پس حالا می خواد انتقام بگیره.
یهو گفت: می دونم داری به چی فکر می کنی؟ لابد داری فکر می کنی من دروغ می گم و الان قصد دیگه ای دارم. آره؟
از کجا فهمیده بود نمی دونم ولی گفتم: آره. گفت: نه ندارم هیچ وقت به هیچ خانمی با نظر بد نگاه نکردم. نمی خوام جانماز آب بکشم. اما تو محیط کارم همه رو مثل خواهر و مادرم می دونم که اگه دقت کرده باشی فهمیدی که راست می گم. گفت: من هیچوقت این حسی و که به تو دارم تجربه نکرده بودم و حالا هرکاری بخوای حاضرم بکنم که بهت ثابت شه راست می گم.
گفتم: به نظرم احترام بذار. مگه جواب رد ندادم. قبول کن. گفت: اگه من و شناختی و بازم جوابت همینی بود که الان هست قول می دم برم و پشت سرم هم نگا نکنم.
نمی تونستم و نمی خواستم حرفاش و باور کنم. نگام کرد و گفت:بهم یه فرصت می دی؟ یه مدت هرجور که خواستی درموردم تحقیق کن. بذار من بیام با پدرت صحبت کنم و قضیه رسمی تر باشه که تو هم خیالت راحت باشه. هم خانواده ام و می بینی و می شناسی هم آشنایی خانواده ها با هم برای بهتر شناختنمون کمکمون می کنه. منم قسم می خورم تو این مدت هرکاری که بگی انجام بدم تا بتونی منو بشناسی. حتی خواستی باهم بریم مشاوره قبل از ازدواج؟ خوب چی می گی؟
فکر کردم اگه راستم بگه بد نیست یک کم ناز کنم و یه کم بیشتر حرصش بدم. گفتم: شما همین که دارید زیادی اصرار می کنید دارید خودتون و بهم می شناسونید؟
گفت: این اخلاق بدی نیست که آدم برای رسیدن به خواسته هاش اصرار کنه و تلاش کنه؟ غیر از اینه؟ اجازه می دید با خونواده خدمت برسیم ؟
چی می تونستم بگم. مخصوصاْ که می دونستم نظر بابام هم مثبته. گفتم: ای بابا شما خودتون می برین و خودتون هم می دوزید. صبر کنید منم یک کم حرف بزنم و نظرم و بگم. گفت: خواهش می کنم شما امر بفرمایید. از این به بعد هرچی شما بفرمایید همون خواهد شد. خندم گرفته بود بدجور. گفتم: بهتون خبر می دم.گفت: جمعه خوبه ؟چون تا قبل از محرم بیام که این دو ماه که محرم و صفر میاد ما هم وقت داشته باشیم.
گفتم: نمی دونم بهتون چی بگم. ولی باید اول با خانواده ام حرف بزنم.
موبایل و آورد جلو و گفت:بیا بگیر زود بپرس. گفتم: من این موقع صبح چی بپرسم؟ اصلاْ بگو مادرتون با منزل ما تماس بگیره. بهتره همه چیز طبق رسم و رسوم باشه.
کلی ذوق زده شده بود. گفت همین الان می رم بهش زنگ می زنم و می گم فقط شماره خونه اتون و بگید. و بعد سریع و با ذوق فراوون رفت پای تلفن.
قرار شد امشب با خونه امون تماس بگیرن. بدجور دلشوره دارم. باورم نمی شه مراسم خواستگاری داره پیش میاد. اونم چی برای من؟
ای خدا چی می شه؟
دیروز با خواهرم رفتیم تیراژه طبقه زیر همکف یه شعبه از ایکیا زده واقعاْ چیزهای خوشگلی داشت من که روحم رفته بود براشون.
کلی چیزهای خوشگل گرفتم. سه تا قاب عکس چوبی خریدم سه تا مجسمه از این سیاه پوستها خریدم و یه بسته شمع و یه گلدون قرمز برای مامانم گرفتم که گذاشت رو میز آشپزخونه و کلی به آشپزخونه روح داد. البته طبق معمول یه کم ایراد گرفت و گفت چرا می خری تو پولهاتو باید جمع کنی و پس انداز کنی چرا می ری الکی ولخرجی می کنی؟؟؟؟ ![]()
مجسمه ها رو یه گوشه از اتاقم روی زمین چیدم و دو تا شمع هم بغل اشون گذاشتم که خیلی خوب شد.
هنوز هیچی نشده حوس کردم دوباره وسایل اتاقم و تغییر دکوراسیون بدم.
راستی باید برای قاب عکسهام سه تا عکس بخرم یا شاید هم به خواهرم بگم با ذغال برام نقاشی بکشه شاید هم خودم یه ایده ای به مغزم خطور کرد و انجام دادم.
دیروز صبح با خودم چندتا کتاب آوردم که اگه وقت کردم یه کم برای ارشد درس بخونم ولی تا یه ذره می خوندم یکی میومد و حواسم و پرت می کرد به خصوص این لیلا.
مهندسم یواش یواش داره به حالت اولیه برمی گرده و یک کم طبیعی تر از قبل شده ولی من بهش اصلاْ محل نمی دم چون حوصله اشو ندارم.
راستی این و بگم
دیشب موقع شام بابام پرسید سارا راستی این مهندس چی شد پس چرا نیومد؟
منو می گی گفتم: کجا نیومد؟ کدوم مهندس؟؟
گفت: همون که ازت خواستگاری کرد. قرار بود جواب اشو بدی چی گفتی بهش؟؟
گفتم: اوووووووووووه اون قضیه که مال صد سال پیشه. الان می پرسی؟ مگه مامان بهتون نگفت چی شد . چی نشد. می شه مامان بهتون نگفته باشه؟؟؟؟؟؟![]()
اون مهندس دیگه پرید پدر عزیزم. زیاد دلت و خوش نکن و خوشحال نباش. من حالا حالاها بیخ ریشتون می مونم. اگه هم خسته شدین و می خواین از شرم خلاص شین باید بگم عمراْ هیچ راهی نداره و باید بسوزید و بسازید![]()
بابام گفت: چرا نذاشتی بیان جلو تا بیشتر آشنا بشیم بعد تصمیم بگیری؟
گفتم: یه علتش شما بودید. اینجا دارم کلی خوش می گذرونم و حال می کنم مگه مغز خر خوردم خودم و تو دردسر بندازم بعدشم از ظاهر این آق مهندس اصلاْ خوشم نمیومد.
بابا: مگه ظاهر چقدر برای تو مهمه؟ به نظر من موقعیتش خیلی خوب بود. هم تحصیل کرده بود و هم بافرهنگ. از نظر مالی هم که تامین بود. فقط به خاطر ظاهرش ردش کردی؟؟؟ این منطقی بود؟؟ نمی تونستی بعداْ اونطور که دوست داری درستش کنی؟
گفتم ول کن بابا . خوب ظاهر مهم نیست. ولی من نمی خوام حالا حالاها از خونه بابام برم.
گفت: چه بخوای چه نخوای باید بری. من و مامانتم باید یه کم وقت کنیم باهم تنها باشیم. پس شما دوتا کی دست از سرمون برمیدارید![]()
گفتم:آهااان پس بگو این حرفا از کجا آب می خوره؟ یعنی واقعاْ انصافه که ما بدبخت شیم که شماها تنهایی لاو بترکونید. خیله خوب حالا که اینطوریه فردا می رم شرکت و به مهندس می گم که همین امروز بیا من و وردار و ببر.
گفت: آفرین حالا شدی یه دختر فهمیده؟ چون اگه به امید دانیال صبر کنیم باید تا یه سال دیگه وایسیم که سال برادرش تموم شه. پس همین مهندس و بچسب که اوضاع خیطه.![]()
نمی دونم بابام شوخی شوخی داشت حرف دلش و می زد یا فقط شوخی شوخی داشت شوخی می کرد؟
البته حق داره چون مامانش هی بهش می گه دیگه الان وقت اینه که نوه داشته باشی اونوقت الان هنوز یه دونه دختر هم شوهر ندادی.
از بس که برای خواهر بزرگم هرچی خواستگار می خواست بیاد گفته بود نه الان من دختر شوهر نمی دم که صدای همه فامیل و درآورد. حالا یهو تصمیم گرفته ما دو تا رو باهم شوهر بده اونم چی؟ عروسیمونم یه کاسه کنه و خیال خودش و بقیه رو راحت کنه؟
امان از دست حرف مردم!!!
بعد نوشت:دانیال بدجور دپرسه. دیروز که اصلاْ زنگ نزد منم با سعی و کوشش فراوان خودم و قانع کردم که بهش نزنگم. باید یه کم سنجیده تر رفتار کنم و زیاد بهش رو ندم. حوصله دلداری دادنم دیگه ندارم. پس بهتره به حال خودش بزارمش. یکی می خواد بیاد خودمو دلداری بده.
پنج شنبه مراسم شب هفت برادر دانیال بود.
مراسم در مسجد خیلی شیک و مجللی برگزار شد و چیزی نزدیک به ۸۰۰ نفر اومده بودند.وقتی طبق معمول دیر رسیدیم جای سوزن انداختن نبود. باورم نمی شد این همه جمعیت اومده باشن.تمام بچه محل ها و کسبه محل و همسایه ها و همکارها و اقوامی دور و نزدیکی که بعضی هاشونم از شهرستان اومده بودند.
وقتی رسیدیم جلوی مسجد دانیال با کت و شلوار مشکی جلوی درب وایساده بود و چقدر چهره اش تکیده به نظر می رسید. اون قد بلند و شونه های پهن حالا تبدیل به یک جسم خسته و تکیده شده بود و این و می شد به وضوح دید.
مارو که دید بعد از سلام و احوالپرسی به قسمت خانمها راهنمائی کرد.
همه چیز فوق العاده خوب برگزار شد و این نشان دهنده مدیریت خوبشون بود.چون تو اون شرایط روحی بد مدیریت همچین کارهایی واقعاً سخته.
بعد از مراسم هم مهمانان را به صرف شام به رستوران بردن و اونطور که دانیال می گفت چیزی نزدیک به ۷ میلیون بابت شام مهمانان به رستوران دادند.
دلم می خواست به دانیال بگم که واقعاً لزومی نداشت که انقدر هزینه برای شام بدهند و می تونستن این پول و به عنوان امور خیریه صرف کنن اما نگفتم چون می دونم که دوست داشتن مراسم برادرشون به بهترین شکل ممکن برگزار بشه. ولی واقعاً این هم نوعی خیرات حساب می شه؟ یه جورایی لجم می گیره از آدما تو مسجد که یا مشغول خوردن میوه بودن یا مشغول خوردن حلوا و خرما یا مشغول غیبت کردن و موقع شام هم که انگار از قحطی اومدن و تازه کلی غذا تو بشقاب هاشون اصراف کردن. انگار نه انگار مراسم ختم هست و یه مقدار به احترام صاحب عزا باید مراعات کنن. مادر دانیال که یه گوشه افتاد بود و مثل اسپند رو آتیش از دوری پسرش پرپر می زد ولی مهمان های عزیز مشغول حمله بر سر غذا بودن.
رفتم پیش مادر دانیال نشستم و گفتم من می دونم که خیلی براتون سخت مطمئناً ایشون الان پیش ماست و در کنارمون حضور داره و تنها نوع بودنش فرق کرده ولی هست و این و باید قبول کنیم. مگه نه اینکه می گن مادرها دوست دارن فرزندهاشون همیشه در بهترین جا و بهترین شرایط باشن. من مطمئنم که اون دنیا اونقدرها هم که فکر می کنیم بد نیست و همونطور که به خواب یکی از مومن ترین های فامیل اومده و از خوب بودن منزل جدیدش گفته باید مطمئن باشیم که راحتن و باید از این موضوع خوشحال بود.ولی ممکن گریه های شما باعث ناراحتیش بشه و نتونه از خونه جدیدش لذت ببره شما فقط باید الان براش خیرات بدین و قران بخونین و اینهارو براش به عنوان توشه سفر بفرستید.
الان هم بیاید با من بریم و یه چیزی بخورید. بذارید روحش با دیدن شما خوشحال بشه نه ناراحت!
باورم نمی شد ولی دستم و گرفت و باهام اومد سرمیز شام و کمی غذا خورد. خوشحال بودم که می بینم یک کم آرومتر شده.
تا شب کنارش بودم و دستش و گرفته بودم و باهاش حرف می زدم. بهم گفت: تو راست می گی اون فقط نوع بودنش تغییر کرده. من هم از خودخواهیم برای خودم ناراحتم که چطوری دوریش و تحمل کنم. پسرمو خدا بهمون داده بود و حالا هم خودش پس گرفت مال خودش بود. خدا صاحب همه بنده هاش. اینارو زمزمه می کرد و اشک می ریخت و می گفت:خدایاااا من چی کاره ام؟ اون قبل از اینکه پسر من باشه فرزند خودت بوده.پس من چرا نگرانم؟ می دمش به خودت؟ چه کسی بهتر از تو که بتونم بچه ام و بدم دستش.
دیشب دانیال زنگ زد و گفت: برادر زاده اش صبح از خواب پریده و گریه می کرده و می گفته مامان بابامو می خوام. الان تو خواب اومد و بغلم کرد و بوسم کرد و گفت من اومدم پیش پسرم. پس کو مگه از سر کار نیومده؟ و دانیال با گریه بغلش کرده و گفته میاد عمو جان. بابایی زود میاد. ولی اون چنان بی تابیه باباش و کرده که نه تنها هیچ کس نتونسته آرومش کنه بلکه همه نشستن و پا به پاش گریه کردن.
تا اینکه دانیال بغلش می کنه و میبرش با ماشین بیرون و انقدر با ماشین دور دور می کنه تا بچه خوابش بره و بعد برمی گرده خونه.
خدایا مطمئنم خودت به فکر اون بچه های یتیم هستی و کمکشون می کنی. ولی قسمت می دم هر کمکی می خوای بکنی زودتر بکن و این روزهای سخت و زودتر بگذرون و تمومش کن.
امروز بارون فقط دلگیره.
مهندس اومده وقتی هم که فهمید حالم زیاد خوب نیست سعی می کنه زیاد دور و برم نیاد. حساب کار دستش اومده.بیچاره همه کارای منم خودش می کنه.
دیروز کل خیابون فلسطین و با مامانم برای خریدن پرده برای اتاقم بالا و پایین کردیم.
البته بابا هم باهامون بود ولی تو ماشین نشست و پایین نیومد. می گفت: با شما خانمها خرید کردن صبر ایوب و عمر نوح و اعصاب فولادین می خواد که من ندارم.
خلاصه که بعد از صد و بیست بار بالا و پایین رفتن برگشتیم تو مغازه اولی و همون پرده اولی که پسند کرده بودیم و سفارش دادیم و بعد از ۴ ساعت خوشحال و خندون رفتیم طرف ماشین که دیدیم بابای طفلکم تو ماشین خوابش برده.
بیچاره ۴ ساعت تو ماشین نشسته بود خوب حقم داشت. من و مامان تعجب کرده بودیم که چرا هی زنگ نمی زنه و غرغر نمی کنه.نگو آقا خواب تشریف داشتن.
پرده اتاقم و بگم که خیلی ناز شد یه ساتن یاسی به عنوان آستر زیرشه که روش هم یه تور سفید که گل های بنفش و یاسی داره میاد. من کلی با رنگ بنفش حال می کنم.
صبح که اومدم سرکار کلی تو اینترنت سرچ کردم برای وسایل تزیینی اتاقم که یهو مامان زنگ زد و گفت از پرده فروشی زنگ زدن و گفتن که تو انبار از اون پرده ای که سفارش کردین نداشتیم ولی رنگ صورتیش و داریم. کلی ناراحت شدم
آخه چرا من هرچی می پسندم اینطوری می شه. بعدشم چون روتختیم بنفش و یاسی هست دوست ندارم پرده صورتی بزنم رنگش بی حال می شه. حالا امروز دوباره باید برم در گشت و گذار برای خرید پرده و تابلو که نمی دونم یه تابلو بزرگ با سایزی که می خوام از کجا بگیرم. آخه می خوام فقط یه تابلو بالا سر تختم بزنم.
ولی حداقل شمع و پارچه حریر که می خواستم و خریدم. می خوام گوشه اتاقم و کلی خوشگل کنم.
دیروز تو پرده فروشی که بودم دانیال زنگ زد و گفت: زنگ زدم ببینم از دستم ناراحتی؟
گفتم:نه این چه حرفیه.(ولی کلی ناراحتم) من اگه تورو ناراحت کردم ببخشید.(چون فعلاْ عزاداره مراعاتش و کردم).
گفت: می دونم که چرت و پرت گفتم.مخم هنگ کرده. اصلاْ نمی فهمم چی می گم و چیکار می کنم. امروز از صبح رفتم سر خاک.
گفتم: می فهمم. اشکالی نداره. تو الان فقط باید مواظب مامان و بابات باشی. باید قوی باشی و اونارو هم دلداری بدی. اگه تو جو خونه رو عوض نکنی برای اونا هم سخت می گذره.
که یهو مامان گفت:
تو داری با دانیال حرف می زنی؟؟؟؟ آخه چه لزومی داره اون به تو زنگ بزنه.چرا بهش این اجازه رو دادی؟ چرا انقدر بی فکری؟ نمی گی پس فردا تو فامیل بپیچه چه آبروریزی می شه؟
منم از ترس اینکه دانیال بشنوه همین جور که مامان داشت چرا چرا می کرد خداحافظی کردم و قطع کردم.
حالا هرچی بیا توضیح بده که باباجان غلط کردم ول کن حرف به گوشش نمی رفت که نمی رفت.
منم ساکت شدم و اون تا یک ساعت همین جور که مدل می دید حرف می زد.
![]()
آخر سر که دیدم آبروم داره جلوی پرده فروشه می ره در گوشش گفتم: مامان جان می خوای راجع به این قضیه بعداْ حرف بزنیم.
یه چش غره رفت و دیگه محلم نذاشت.
چه اشتباهی کردم که جلوی مامان حرف زدم. اون که می دونست دانیال به من زنگ می زنه. ولی چرا یهو به این نتیجه رسیده بود که نباید زنگ بزنه خدا داند.
فردا باید بریم مسجد هفتم اون خدا بیامورزه. چقدر زود هفت روز گذشت.
قبل از هرچیز از همه دوستانی که پست قبلی و خوندن و باهام توی نظرات خصوصی احساس همدردی کردن تشکر کنم و بگم شرمنده که ناراحتتون کردم. نمی خواستم دردفروشی کرده باشم.
نمی دونم چرا از بچگی از ماه آذر خوشم نمی اومده. شایدم همین احساسم باعث شده که اتفاقات ناخوشایند تو این ماه برام بیفته.
دیروز خیلی فکر کردم و تصمیم گرفتم که تو این شرایط دانیال و تنها نزارم حتی اگه دیگران فکرهای دیگه ای بکنن. یا خودش فکر کنه که من به خاطر مسائلی که مطرح کرده نظرم مثبته (که البته هنوز تصمیم نگرفتم شاید دلم سوخت و قبول کردم) در هرصورت می خوام کنارش باشم.
دیروز صبح دوبار با اس ام اس حالش و پرسیدم که در جواب می گفت مرسی. ناراحت بودم و نمی دونستم چی کار کنم.کار درست چی بود؟ در کنارش باشم یا بذارم تو تنهایی با خودش خلوت کنه؟
شب خودش بهم زنگ زد. تعجب کردم. دوست نداشتم زیاد تو این حال ببینمش. کلی گریه کرده بود. این و از صداش فهمیدم. در واقع از صدایی که از گلوش درنمیومد. به زور می شنیدم چی می گه؟؟
دوست نداشتم هی بگم چی گفتی؟ نشنیدم یه بار دیگه بگو؟ بنابراین بدون اینکه بشنوم چی داره می گه فقط ساکت موندم و وانمود کردم که دارم می شنوم.
یه لحظه ساکت شد و بعد گفت: چرا جواب نمی دی؟؟؟
گفتم: می دونم که الان خیلی غمگینی. ببخشید که نتونستم سر خاک بیام بهت تسلیت بگم. نمی دونستم چطوری می تونم آرومت کنم و دوست نداشتم مزاحمت باشم.
که گفت: جواب سوال منو ندادی؟
گفتم: چی پرسیدی؟
گفت: می خوام بدونم امیر سرخاک چی بهت می گفت که انقدر میومد پیشت؟
یه آن شوکه شدم. امیر پسر خواهرشه و دو سال از دانیال کوچیکتره.
گفتم: چی داری می گی؟ فکر نمی کنم تو این شرایط وقت مناسبی باشه که از این حرفها بزنیم؟؟؟
گفت: من هر وقت سرم و بالا میاوردم میدیدم داری با اون حرف می زنی؟ چطور می تونستی اون و دلداری بدی ولی نمی تونستی به من یه تسلیت خشک و خالی بگی؟؟؟؟
مونده بودم چی بگم؟؟؟ شاید زده به سرش و داره چرت وپرت می گه؟
گفتم: اولاْ که من کسی و دلداری ندادم و فقط به امیر می گفتم که بیاد پیش تو و نذاره تو انقدر گریه کنی. اونم می گفت بهتره که بزاریم خودتو و خالی کنی. دوماْ من دلم نمیومد بیام نزدیکت و اونطوری ببینمت و تو چشات نگاه کنم و بهت تسلیت بگم. نمی خواستم بیشتر از اون ناراحت بشی.کار خیلی سختی بود برام.
خیلی از این بحث بدم میومد و دوست نداشتم راجع به همچین موضوع مسخره ای الکی بحث کنم. گفتم: تو راجع من چی فکر می کنی؟؟ یعنی تو ندیدی که من چقدر پا به پای تو گریه کردم و چقدر برای همه اتون ناراحت بودم و چقدر دیدن اون لحظه ها برام غیرقابل هضم بود. فقط دیدی که من با امیر حرف می زدم؟؟؟ من نه به اندازه ی تو ولی کمتر از تو هم ناراحت نبودم. چون برادرت و مثل برادر نداشته ی خودم دوست داشتم. من آدمی نیستم که بخوام فیلم بازی کنم. ولی اگه دیده باشی می فهمی که به اندازه ی خواهرات و پا به پای اونها اشک ریختم. اینا رو نمی گم که خودم و اثبات کنم. ولی تعجب می کنم از طرز فکرت. تو فکر می کنی من تو اون شرایط و امیر تو اون شرایط چی می تونستیم به هم بگیم؟؟؟
گفت: ببخشید من فقط دوست داشتم بیشتر از این ها تو کنارم باشی.
گفتم: من جلوی فامیل نمی تونستم این طور که تو می خوای رفتار کنم. فکر کنم بهتر باشه بری کمی فکر کنی؟
موندم در بهت و ناباوری که واقعاْ دانیال از من چه انتظاری داشته؟ درسته که همه می دونن که ما از بچه گی با هم صمیمی بودیم. ولی من تو اون شرایط هرکاری می کردم تعبیر خوبی نمی شد. در ضمن امیر هم از بچه گی با ما بوده؟ این مردها چه مدلی هستند؟ نمی فهمم؟؟؟
پی نوشت: باید این و اعتراف کنم که خودم هم از اینکه امیر سرخاک همش میومد پیشم و باهام حرف می زد تعجب کرده بودم. و یا دقیقاْ میومد و روبه روی من می ایستاد ولی تنها کسی که خیلی تو نخ این حرفها نبوده مثل اینکه خودم بودم. حالا که دانیال این و گفت متوجه شدم که امیر خیلی تابلو بوده طوری که دانیال هم تو اون شرایط بد فهمیده. یعنی واقعاْ امیر نظری داشته؟؟؟
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی است
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی است
دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
این پست کمی طولانی است پیشاپیش عذرخواهی می کنم.
ادامه مطلب
هنوز نفهمیدم شنبه تعطیل شد یا نه؟؟؟ ولی من که نمیام.![]()
شاید با خواهرم فردا صبح بریم شمال. آخه اون چهارسال دانشجوی نور بود و حالا اونجا کلی دوست و آشنا داره. خودش که صد در صد میره ولی من هنوز قطعی معلوم نیست چی کار کنم. آخه به من می گه دارم میرم از دست تو یه نفس بکشم تو رو کجا ببرم. مگه خولم با خودم یه خوره روح ببرم. آخه راستش و بخواید جای من و اون باهم عوض شده و هر کی ما رو میبینه فکر می کنه من بزرگترم. چون همیشه دارم نصیحتش می کنم یا دارم دعواش می کنم که چرا اینکارو کردی چرا اون کارو کردی؟
یه قضیه ای هم هست که بدجور رفته رو اعصابم. نمی دونم بگم یا نه؟
ولی می گم.
راستش و بخواید این خواهر بزرگ من یه کم کله خره. ۴ سال که شهرستان رفت درس خوند کلی کارای جدید آموزش دید و البته خودش هم استعدادش و داشت.
احتمالاْ خودتون خوب می دونید این خونه های دانشجویی چه وضعی داره؟ یعنی یکی اگه صفر کیلومتر هم باشه و بره تو اون محیط چنان تحت تاثیر قرار می گیره و رنگ عوض می کنه که بیا و ببین.
من که اون وقتا سرکار نمی رفتم یه روز یهو بلند شدم رفتم اونجا.
هرروز که می گذشت بیشتر پی می بردم که داشجوهای گرامی این مملکت چطور زحمت می کشن و درس می خونن. خوش به حال خانواده هاشون که با هزار امید و آرزو و با هزار بدبختی خرج تحصیل بچه اشون و می دن و منتظرن که آینده موفق فرزنداشون و نظاره کنن .
یکی از یادگاری های اون روزا برای خواهرم کشیدن سیگاره که من ازش متنفرم. روزی که فهمیدم سیگار می کشه داشتم سکته می کردم. جلوی دوستاش شروع کردم به دعوا کردن و بحث کردن باهاش. همه اشون می گفتن وااا تو چرا انقدر سخت می گیری اینم مثل قلیون می مونه.
نمی تونم بگم چقدر دلم می خواست کله همه اشون و با هم بکنم. چرا باید دختر و پسرهای ما باید انقدر سریع تحت تاثیر همدیگه قرار بگیرن.
یکی از هم خونه ای های خواهرم و یادمه که قیافه ساده ای داشت و به نظر دختر خوبی میومد. ولی روزی که درسش تموم شد و داشت برمی گشت شهرشون آنچنان از لحاظ ظاهر و قیافه تغییر کرده بود که نگوو و نپرس؟ حالا کاش بهتر می شد. ولی انگار از دانشگاه و دوستای دانشگاهی فقط همین ها رو یاد گرفته بود. نه تنها فهم و شعورش بیشتر نشده بود که تنزل هم کرده بود.
دلم واقعاْ به حال خودم و همه جونای هم سن و سال خودم می سوزه. آخه چرا فرهنگمون باید انقدر پایین باشه و انقدر کم جنبه باشیم که تا از خونوادمون دور می شیم و یه کم مستقل می شیم از ناکجا آباد سر در میاریم. یعنی نمی شه یه کم از هم چیزای خوب یاد بگیریم؟
همه اینا رو گفتم که برسم به اینجا که حالا می خوام با خواهرم برم شمال و تنهاش نزارم. دوست ندارم وقتی بره و برگرده گند تر از اینی که هست بشه. ولی مطمئناْ کلی اعصابم خورد می شه. چون همش باید بگم این کارو نکن و اون کارو بکن.
شاید منم اگه شهرستان درس می خوندم این کارا رو می کردم. ولی آخه چرا؟ چرا؟ چرا انقدر کم جنبه ایم؟ حداقل به خودمون رحم نمی کنیم به پدر و مادرهای بیچارمون رحم کنیم.
نمی دونم چطور می تونم به خواهرم کمک کنم. براش خیلی نگرانم. خیلی کله خره!
دیشب رفتم و کلی تو خیابونا و تو مغازه ها برای خودم راه رفتم و بهره بردم. از مغازه های لوستر فروشی بگیر تا مغازه وسایل تزئینی و شمع فروشی ها که یهو مامانم زنگ زد و گفت زودی بیا خونه که عمه و دختر عمه ات دارن میان. منم که دیگه نزدیکای خونه خالم بودم به روی خودم نیاوردم که مامان چی گفت و رفتم خونه خالم. وقتی رسیدم بعد از کلی پذیرایی و بازی با دخی خاله و پسر خاله ام که ۵ ساله و ۵ /۱ ساله هستن قصد رفتن کردم که دیدم طفلی ها شروع کردن به گریه و چسبیدن به پام که نرو و بیا بازم با ما بازی کن. اگه بدونید چقدر دلم می خواست جفت اشون و بچلونم. من هر کاری می کردم یاسمن ادامو در میاورد و بعدشم اون فسقلیه همون کار و می کرد. منم یکی یکی شون و بغل کردم و انقدر چرخوندم که سرشون گیج رفت و گذاشتمشون رو زمین و تا اومدن که به خودشون بیان از در پریدم بیرون. خاله ام که بعدش زنگ زد می گفت تو که رفتی فسقلی هی می چسبیده به پاش و گریه می کرده که یعنی منو بچرخون. خاله ام هم گفت: تو بد آموزی داری کار یاده اینا می دی؟
ولی واقعاْ این بچه ها چه موجودات جالبی هستنا. کافیه یه حرکت انجام بدی سریع شروع می کنن به تقلید اون کار. مثل وقتی که با کتاب خودمو باد می زدم که فسقلی هم یاد گرفته و هر موقع کتاب می بینه بر می داره و خودشو باد می زنه و کتاب و پاره و پوره می کنه.
حالا هر چی بهش بگو نه اینو باید نگا کنی نباید اینطوری کنی گوش نمی ده که نمیده.
کاش آدما همیشه مثل بچگی شون بدون تزویر و ریا باقی می موندن.
امروز مهندس زنگ زد دفتر می خواست با آقای جمشیدی حرف بزنه من برداشتم گفتم مهندس آب و هوا چطوره خوش می گذره؟ گفت: از تهران که خیلی بهتره خدا رو شکر اینجا اعصابم خیلی آرومه. گفتم: خوش به حالتون چون اینجا کارها بدجوری به هم ریخته و مهندس ثنائی بدجور به همه گیر داده.
گفت: شما رو هم اذیت می کنه؟ مگر اینکه پام به اون شرکت نرسه. اون چیکارس که این فضولی ها رو می کنه.
گفتم: در هر صورت امیدوارم زودتر برگردید چون شما که نیستید اوضاع شرکت خیلی در هم برهم می شه.(خداییش هم وقتی نیست بقیه هم همه از زیر کار در میرن و همه رو می ریزن سر من)
لیلا هم که یکسره می پیچونه و می گه مریضم. من نمی دونم چطور وقتایی که قرار داره مریض نیست وقتی می خواد کار کنه مریضه. بالاخره من یه روز این لیلا رو می کشم.
راستی مهندس کلی ذوق زده شد و گفت من در اسرع وقت میام.
خدا کنه چون من خیلی خسته شدم حداقل اون که بیاد نصف بیشتر کارای منم خودش می کنه. من نمی خوام کارامو اون بکنه ها ولی همین که دیگران خودشون و جمع و جور می کنن و کاراشون و به موقع انجام میدن خودش کلیه.
دلم می خواد ببینم مهندس وقتی بچه بوده هم همین قدر بداخلاق بوده یا نه؟

