تبليغاتX
خنگ بازی های دخترک شاسکول

اشتباهات سارا در رابطه با نامزدش!!!

سلام به همگی... دوستای خوبم بانوان عزیز روزتون مبارک.

همونطور که گفتم قرار گذاشته شد که روز پنج شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ خانواده احسان بیان...ساعت ۱۰ شب اومدند خونمون و تقریبا تا ساعت دو ونیم نصفه شب طول کشید.

از طرف خانواده ما عمه بزرگم و مادربزرگم دعوت داشتند ولی چشمتون روز بد نبینه که وسط صحبت هامون و به فاصله یک ربع به یک ربع زنگ خونمون زده میشد و سایر بستگان به صورت خودجوش و خودسرانه تشریف آوردند و همگی بهونه اشون این بود که دلمون تاپ و توپ میکرد که چیا میگین؟

منو که کارد بهم میزدی خونم درنمیومد مخصوصا که بحث ها خیلی جدی بود و خانواده احسان شروع کرده بودن از موضع قدرت حرف زدن و من حسابی قاطی بودم.

پدرش می گفت:احسان ممکنه نخواد ایران بمونه و در اونصورت خانمش باید همراهش باشه. مادرش می گفت: ممکنه دو ماه یکبار حقوق دریافت کنه و لازم باشه به ماموریت بره و تو اون مدت سارا نباید تنها بمونه و بیاد پیش ما!!! یعنی از الان دارن برای زندگی من تصمیم میگیرن.

خاله اش که دکتری روانشناسی داره می گفت: سارا جان تو نمیخوای درس ات و ادامه بدی؟

بعدشم راجع به ادامه تحصیل ما دو تا داستانها سر هم کردن.

حالا این وسط هی زنگ خونه ما هم زده میشد و فک و فامیل میومدن تو.

من از حرفهایی که زده میشد خیلی تعجب کرده بودم و خیلی ناراحت شده بودم ولی هی زیر سیبیلی رد کردم تا اینکه خاله ی بووووووووووووق برگشته می گه برنامه اتون برای عقد چیه؟ ما رسم داریم جشن باکلاسی بگیریم و فامیل و دعوت کنیم اگه موافقید من پیشنهاد دارم یه باغ تو ظفر هست که صاحبش از اشناهای مهرداد(شوهرش) که اگه میخواید بهش معرفی اتون کنیم تا برید پیشش و اونجا رو بگیرید ؟

یعنی این باید برای من تعیین کنه که من برای شام عقد کجا می خوام تدارک ببینم؟

دیگه زدم به سیم آخر و گفتم من و احسان درباره تمام این مسائل صحبتامون و کردیم و به نتیجه رسیدیم. اگه قرار باشه برای عقد جشنی بگیریم خیلی خیلی مختصر خواهد بود چون ما جشن نامزدی مفصلا گرفتیم و دیگه لزومی نمیبینم بازم جشن بگیریم... و یه چشم غره به احسان رفتم که حساب کار دستش اومد و گفت خاله جان راست میگه ما راجع به این مسائل صحبتامون و کردیم که برگشت گفت شما دوتا که نباید درباره این مسائل تصمیم بگیرید پس ما بزرگا برای چی اومدیم اینجا و داریم وقت میذاریم؟

فقط در گوش احسان گفتم دیگه نمیتونم و اومدم که با قهر بلند شم که احسان نذاشت و با حالت عصبانی برگشت به مامان و خاله اش گفت من که گفتم تمومش کنید لزومی نداره در این مورد کسی دخالتی بکنه خودمون صحبت کردیم... دیگه خفه شدن جفتشون.

بابای احسان که دید جو سنگین شده برگشت سمت من و گفت عروس ایشونن پس بذارید اونطوری که صلاح میدونه برای مراسم خودش برنامه ریزی کنه... دخترم تو کار خودت و بکن و کاری به حرف این و اون نداشته باش.

یک کم آروم شدم ولی خاله و مامانش خیلی شاکی شده بودن هم از حرف احسان و هم از حرف باباش.

خلاصه شب خیلی بدی بود برام و احساس کردم تازه دارم خانواده احسان و می شناسم... هر چی خانواده من به خاطر احسان گذشت کردن و از مشکلات و کار و ادامه تحصیل احسان خارج از کشور چشم پوشی می کردن اینا بیشتر سنگ اندازی می کردن و چرت و پرت می گفتن.

کلی هم سر تاریخ عقد چک و چونه کردن و من از اون جذبه ام استفاده کردم و یک قدم کوتاه نیومدم و گفتم همون پانزده خرداد که ولادت حضرت علی هست رو دوست دارم و نه عقب می ندازم و نه جلو.

اونشب با همه خاطرات تلخ و شیرینش تموم شد ولی تصمیم گرفتم درباره این مسائل با احسان سنگامو وا بکنم و بعد از کلی جر و بحث باهاش ازش بصورت کتبی توی دفترچه ای که داریم و توی این مدت هر وقت سر مسئله ای مشکلی داشتیم و حلش کردیم و بعد براش قانونی تعیین کرده بودیم و توش یادداشت کردیم و بردم و ازش تعهد گرفتم که به هیچ وجه اجازه دخالت توی امورمون و به هیچ کسی ندیم... البته احسان می گه تو درمورد خانواده ام اشتباه برداشت کردی و بذار به مرور زمان بهتر میشناسیشون و الان داری زود قضاوت میکنی؟ ایشالا که اینطور باشه... ولی برای روز مادر خیلی سر و سنگین با مامانش حرف زدم و سعی کردم خودم و بگیرم

انگشتری هم که تازه برام خریده بود ( مدل فلاور سه گل) که احسان دستم کرد و من هنوز نفهمیدم باید دست چپم باشه یا دست راستم؟

مراسم عقد هم افتاد همون ۱۵ خرداد و مامانم دیروز رفته و برای ساعت ۷ شب وقت محضر گرفته.

فقط نمی دونم خریدهای عقد چیا هست؟ یعنی عروس و داماد چه چیزهایی باید برای هم بخرند؟

خرید آینه و شمدون به عهده عروس یا داماد؟ شما کجا رو برای خریدش پیشنهاد می کنید؟

اگه راهنماییم کنید ممنون می شم.

به زودی جزئیات مراسممو و برنامه هام و میام براتون می گم.

احسانم که باز دیروز رفت اهواز و تا دو هفته دیگه بر نمی گرده.

می خوام ببینم وقتی برگشت چه خریدهایی و باید باهم بریم انجام بدیم.

حلقه و سرویس و اینه شمدون و .... دیگه چی؟

 

+ تاريخ دوشنبه 1391/02/25ساعت 9:24 نويسنده سارا |

سلام بچه ها. خوبید که انشالا

راستش این چند وقت خیلی درگیر خریدهامون هستیم و با احسان حسابی داریم تهران گردی می کنیم. از جنوب تهران تا شمال تهران و منم حسابی دارم جولون میدم.

البته همیشه یه سری چیزها هست که مخالف عقیده ادم پیش میره و کاریشم نمیشه کرد... اما مهم نیست و من دارم سعی میکنم که از این روزهامون خاطرات خوبی رو به جا بذارم... هر چند که خانواده ها شدیدا نیت کردن گند بزنن به اعصاب ما و تمام تصمیمات ما رو نه تنها جدی تلقی نمی کنن بلکه بهش با نگاه عاقل اندر سفیه هانه هم نگاه می کنن که نمی تونم بگم روی من و احسان بی تاثیر بوده ولی برامون مهم نیست و داریم سعی می کنیم پایه های اصلی زندگیمون و محکم تر از این حرفا بنا کنیم... امیدوارم که خدا کمکمون کنه.

هفته گذشته احسان و بابت مشکلش به زور بردم دکتر و خوشبختانه مشکل خاصی نبود و البته یه سونو هم که دکتر براش نوشته بود و انجام داد و باید امروز ببریم به دکترش نشون بدیم که احسان دَبه درآورده و می گه من وقت ندارم بیام... اصن با دکتر رفتن مشکل داره این بشر.

دو روز پیش هم که داشته فوتبال بازی میکرده مچ پاش پیچ خورده و آسیب دیده و هر شب با درد میخوابه هرچی خودمو می کشم و می گم برو نشون بده میگه حوصله دکتر رفتن ندارم... آخه من چی بهش بگم؟ یا می گه سارا میشه انقدر غر نزنی و گیر ندی؟ من خودم می دونم کی باید برم دکتر

آهان راستی تصمیم دارم برای فردا مرخصی بگیرم تا بتونیم به خریدهامون برسیم و اگه شد بریم همون انگشتری که پنج شنبه تو بازار بزرگ دیدیم و پسندیدیم و بخریم... این بازار رفتن ما هم داستانی داره برای خودشا

پنج شنبه هفته پیش به پیشنهاد دوستامون تصمیم گرفتیم بریم بازار طلا فروشا رو هم نگاه کنیم و انگشترامون و از اونجا بخریم... اما از دست فِس فِس کردن های من و تنبلی های آقا احسان ساعت ۲ رسیدیم بازار و خوب معلومه که اون موقع روز هم هیچ چیزی به اندازه یه ناهار توپ به آدم حال نمیده... تصمیم بر این شد بریم یه کباب عالی بخوریم و از اونجایی که اون موقع روز رستوران هاش قیامت بود و باعث شد که یک ساعت و نیم از وقتمون بگذره... بعدشم هلک و هلک رفتیم سمت بازار طلا فروشاش که دیدیم ای دل غافل دارن تعطیل میکنن... به زور و خواهش و تمنا دو سه تا از مغازه ها رو دیدیم که دیگه بیرونمون کردن و منی که برای اولین بار بود این جور جاها میرفتم و خیلی هم عاشقش شده بودم ناکام برگشتم.

هر چند که از پاساژهای لباساشم همین طور با زور دیدن کردیم و از اونجاها هم پرتمون کردن بیرون ولی من موفق شدم چند دست لباس زیر بخرم و کلی ذوق زده بودم... حالا احسان قول داده البته فقط قول داده که بار بعد زودتر من و ببره و دلی از عزا دربیارم که من بعید میدونم این خواب بهش اجازه بده.

راستش از اونجایی که انگشتر نامزدیمو که برام آورده بودن یک سری با تمام وسایل در هنگام قهر سال گذشته فرستادم در خونه احسان اینا حالا احسان میخواد که به جای اونم که ازش خاطره خوبی نداریم یک انگشتر نشون دیگه بردارم که منم نامردی نکردم و یکی دیگه انتخاب کردم که البته با مخالفت شدید خانواده ها روبرو شدیم که ال و بل و جیم بل

این پنج شنبه هم که مادرش اینا شام دارن میان خونمون و احسان میگه میخوام همون روز انگشتر نشون جدید رو که برات خریدم و بیارم و دستت کنم و دیگه هم بهم قول بدی تا دعوا کردی باهام از دستت درش نیاری... منم کم نیاوردم و گفتم تو هم باید قول بدی که اذیتم نکنی و باهام دعوا نکنی.

راستش برای روز میلاد حضرت علی که پانزده خرداد هست و به قول احسان مصادف با قیام خونین هست داریم قرار عقد و میذاریم که البته اگه خانواده ها مشکلی ایجاد نکنن و همه چیز خوب پیش بره.

نمیدونم چرا قضیه ما انقدر همه چیزش کش دار میشه... همین دیروز یکی از دوستای صمیمی احسان میره خواستگاری و قرار می ذارن که هفته بعد انگشتر ببرن و هفته بعدشم عقد کنن حالا مال ما باید هر مراسم ده بار تکرار بشه و همه چیز آهسته و کند پیش بره... گاهی بابت این همه بی خیالی خانوادش بهش تیکه میندازم اما بعد پشیمون میشم و میگم حتما حکمتی داره و هیچ کار خدا بی حکمت نیست.

دیگه همینا... به زودی میام راجع به پنج شنبه هم مینویسم ... فعلا بای

 

+ تاريخ سه شنبه 1391/02/19ساعت 9:34 نويسنده سارا |

 

احسان شنبه شب رسید تهران و زنگ زد گفت سارا بیا جلو در خونه اتون می خوام ببینمت.

بهش می گم عزیزم الان ساعت یه ربع به یازده شب و بابام خونه است!!! آخه من بهش چی بگم؟ بذار فردا هم و میبینیم... گفت نه باید الان بیای ببینمت... منم رفتم پیش مامانم که بهش بگم احسان جلو در میاد یه دقیقه جور کن من برم پایین ببینمش و بیام شروع کرد به داد و بیداد که یعنی چی؟ این موقع شب کجا بری؟ بگو بیاد بالا یا اگه نمیاد فردارو که ازتون نگرفتن اصن این پسر چرا یک کم موقعیت تو و درک نمی کنه؟ چرا همش حرف باید حرف اون باشه؟ برو بهش بگو نمیام و انقدرم بچه بازی درنیارید.

احسان وقتی شنید نمیام کلی پکر شد و هی می گفت بابا یه دقیقه بیا اشغال بذار دم در من از دور ببینمت حداقل... که دیگه نرفتم و اونم رفت خونه اشون... ولی هی زنگ میزد و می گفت خیلی بیمعرفتی سارا!!!

یکشنبه صبح برای اینکه ناراحتی دیشبش و جبران کنم و یک کمی هم سورپریزش کنم زنگ زدم شرکت و گفتم امروز نمیام و تا ده خوابیدم. بعدش که بیدار شدم کلی خودمو خوشگل کردم و منتظر شدم احسان بیدار شه و بهم زنگ بزنه ولی هر چی صبر کردم دیدم نه خیر خبری نشد!!!

زنگ زدم  بعد از سه بار گوشی رو برداشته می گه سارا جان من خوابم!!! بیدار شم بهت میزنم. منم قطع کردم و بهش اس دادم من امروز به خاطر تو نرفتم شرکت زود بیدار شو بریم بیرون!

دقیقا دو ساعت بعدش از خواب بیدار شد و زنگ زد و گفت من یه دوش بگیرم تا یه ساعت دیگه میام دنبالت.

خلاصه ساعت ۳ شد و بالاخره آقا تشریف آوردن ... از لحظه ای که من و دید کلی نسبت به لبهای قلوه ای بنده ابراز احساسات کرد و کلی از خودش ذوق نشون داد. ... هی هر چند ثانیه یه بار نگام میکرد و با تعجب می گفت جل الخالق!!! سارا واقعا چه خوشگل شدیااا؟؟؟

اون روز ناهار خوردیم و یک کم خرید کردیم و رفتیم خونه دوستامون که آخر خرداد عروسی شونه و تازه داشتن خونه جدیدشون و تمیز می کردن تا وسایلاشون و بچینن... خونه اشون هنوز خالی بود و قرار بود نصاب بیاد و پرده هاشون و نصب کنه... یه زیلو کف اتاق انداختیم و وسطش نشستیم و کلی از خوراکی هایی که احسان خریده بود خوردیم و خندیدیم . باورتون نمیشه یه ماست موسیر تاریخ مصرف گذشته هم اون وسط بود که یه روز از تاریخ انقضاش گذشته بود و همه ازش خوردن و من لب نزدم و هی می خواستن به زور به خورد منم بدن که نخوردم و به جاش منم از لواشک هایی که احسان برام خریده بود بهشون ندادم و جلوشون خوردم و دهناشون و آب انداختم 

شبش که احسان رفته بود خونه زنگ زد و گفت سارا مثل اینکه مامانم به چند نفر از فامیل گفته که دیگه عروسیمون نزدیکه و کلی ول وله افتاده تو فامیل و ذوق کردن حسابی!!! (برای اولین بار فهمیدم فامیل اونا هم احساس دارن واقعا فکر می کردم براشون مهم نیست)... قرار شد دوشنبه بریم خرید حلقه.

دیروز عصر رفتیم کریمخان و چند مدل حلقه پسندیدیم که احسان هی گفت بیا بخریم تموم شه که من راضی نشدم و گفتم بذار حداقل یه بار دیگه با دقت بیایم و سر فرصت بگردیم که خیالم راحت باشه... دلم می خواد یه مدل خاص بخرم و یکم متفاوت.

احسان که میگه من رینگ ساده دستم میکنم و حلقه نخر ولی من هنوز دارم فکر می کنم که چی کار کنم.

راستش من خودمم از حلقه های ست زیاد خوشم نمیاد مگر اینکه خیلی خاص باشن.

به هر حال اگه نظری دارید و جایی حلقه زیبا دیدید بهم بگید خوشحال می شم.

سرویس طلا هم خریدش معظلیه که باید برای اونم جدا بریم.

از اینکه کسی از خانواه ها دنبالمون نمیان و گذاشتن که خودمون انتخاب کنیم خوشحالم ولی حقیقتش بدم نمیومد مامان خودم و ببرم تا نظر بده ولی میترسم پیشنهاد بدم و خودم برای خودم دردسر درست کنم.

امروز تو سایت زر هم رفتم چند مدل سرویس طلا دیدم که از یه مدلش بدم نیومد ولی بازم باید گشت.

برای سرویس تنها نگرانیم این که برلیان اتمی رو جای اصل بهمون بندازن و همش می گم کاش یه آشنا داشتیم و حداقل از جنسی که می خریم مطمئن بودیم... ولی کسی و نداریم.

دیروز از چیزی که خیلی خوشم میومد این بود که احسان بهم می گفت تو هر مدلی ببینی و بپسندی بگو و کاری به قیمتش نداشته باش در حالی که میدونم وضعیت کنونی ش زیاد هم خوب نیست و نباید زیاد ولخرجی کنیم و من دوست دارم که پولمون و برای آتلیه عکس و فیلم کنار بذاریم و اونجا خوب خرج کنیم. پس فعلا ملاحظه قیمت ها رو مجبورم بکنم و احسان یک کم تعجب کرده از بس من تو هر مغازه ای میرم می گم بودجه امون نمیرسه تازه کلی هم بهش برخورده که من این حرف و میگم... آخه یه جا رو پیدا کردم که آلبوم عکسای عروسیش واقعا بی نظیره و می دونم که خیلی قیمتاش بالاست و فقط برای آلبوم عکسش ۹ میلیون می گیره... می خوام سعی کنم تا جائی که می تونم از چیزای دیگه ام بزنم ولی از این یکی نگذرم. نظرتون چیه؟

فقط من موندم چرا این مامان احسان زودتر زنگ نمی زنه و تکلیف و روشن نمی کنه؟ هر چی هم از احسان می پرسم میگه دارن فکر میکنن و برنامه ریزی می کنن. تا آخر این هفته زنگ میزنه خونتون.

این در حالی هست که احسان تا بیست و چهارم بیشتر تهران نیست و عملا همین دو هفته رو ما وقت داریم که برنامه ریزی هامون و بکنیم و بریم محضر و آزمایشگاه و خرید.

فقط یه موضوعی که ذهنم و یک کم درگیر کرده مشکلی هست که این روزها احسان پیدا کرده و امروز بعدازظهر وقت دکتر اورولوژی داریم... خیلی نگرانم و فقط می خوام که دعا کنید مشکل جدی نباشه و حل بشه...وگرنه همه چیز به هم میخوره.

دعامون کنید.

+ تاريخ سه شنبه 1391/02/12ساعت 10:36 نويسنده سارا |

سلام دوستای خوب و مهربونم

خبر جدید اینکه دیروز در یک اقدام غافلگیر کننده رفتم و یک مقداری به لبهام ژل تزریق کردم و تا حدودی لبهامو درشتر کردم.... هلو رو دیدی؟ منو دیدی

البته خیلی وقت بود که راجع بش فکر میکردم و تحقیق می کردم... ولی آخرش یهووو رفتم پیش دکتر پوست خودم و انجامش دادم... البته من خودم از لبهایی که مصنوعی هستند و خیلی ها برای خودشون درست میکنن متنفرم ...الان مال من خیلی نرمال و به اندازه شد و خدا رو شکر اصلا تابلو و مصنوعی نشد. راستش این کار و به چند دلیل کردم... اول اینکه برای مراسمم کمی متفاوت باشم و با خودم عهد کردم که اصلا تو خط این کارها نیافتم و مثل خیلی ها بهش معتاد نشم. دوم اینکه این ژل موقت هستش و شش ماه بیشتر دووم نداره و دائم نیستش. سوم اینکه با توجه به اینکه این روزها بدلیل استرس وزن کم کردم و صورتم لاغر شده و احسان خیلی غرغر کرده و ابراز ناراحتی کرده خواستم تغییر کنم و یه جورایی اعتماد بنفس از دست رفتم و برگردونم.

از دیروز که این کارو کردم احسان هر یک ساعت یه بار زنگ میزنه و قربون صدقه ام میره و کلی میخندونتم و هی می گه عکست و برام ایمیل کن... منم بهش میگم میخوام تا شنبه که میای و میبینیم برات تازگی داشته باشه و دارم در مقابل خواسته اش مقاومت می کنم. هر چند که بهم تا آخر امشب وقت داده که عکس و براش بفرستم... منم هی اذیتش می کنم و می گم خوبه همش می گفتی سارا نکن!!! من از این کاراااا خوشم نمیاد... تو همین طوری قشنگی و من عاشق سادگیت شدم؟؟؟ نمیدونستم انقدر از این کارا خوشت میاد شیطون؟! 

من به این نتیجه رسیدم که مردها همشون می گن که ما دوست نداریم و سادگی خوبه و از این حرفا ولی در عمل خیلی هم از این قرطی بازی ها خوششون میاد. غیر از اینه؟

راستی این روزها اینقدر که من و خانواده ام ذوق زده ایم خانواده احسان اینا نیستن و من اینطور فهمیدم که حتی اگه بازم مراسم عقب تر بیفته کک اشونم نمی گزه... آخه دیروز به احسان گفتم هروقت اومدی تهران میتونیم قبل از اینکه مامانت اینا بیان خونه ما بریم محضر و برای آزمایشگامون نامه بگیریم و بریم آزمایشامون انجام بدیم و از محضرم وقت بگیریم که احسان اینارو به مامانش گفته بوده ... اونم خیلی جدی برگشته گفته چه خبره؟ چه عجله ایه؟ صبر کنید کارها رو روالش پیش بره.

یا مثلا مامان من هی میره آرایشگاههای مختلف و بررسی می کنه و فکر لباس منه اونوقت اونا یک کلمه نمیگن مراسمشون و چطور می خوان برگزار کنن؟ اصلا هم به احسان رو نمیدن راجع به عروسی تو خونه حرف بزنه. چه برسه به برنامه ریزی؟

یا خود احسان هر چی ازش می پرسم می گه نگران نباش درست میشه. نمیکنه یک کم ذوق نشون بده از خودش.

منم که دیدم اینا انقدر ریلکسن دیگه هیچی نمیپرسم ولی از این ور خاله هام هروز زنگ میزنن می گن ما لباسامون و دوختیمااا مراسم کی شد بابا؟

یا مادربزرگم (پدری) زنگ زده می گه برای سر عقدت یه انگشتر عتیقه برات کنار گذاشتم.

یا مامانم میگه؟ سارا به نظرت کیارو دعوت کنیم و چند نفر مهمون از سمت ما باشن؟

گاهی دلم برای خودم میسوزه از دست این همه بی ذوقی 

 

+ تاريخ سه شنبه 1391/02/05ساعت 14:38 نويسنده سارا |

وای سلام دوست جونیام. خوبید؟

به خدا این بلاگفا کلی گند زده به اعصاب همگی. من که نفهمیدم چش شده؟

به هر حال مهم نیست ... در هر صورت سلام... یه سلام شاد و سرزنده

اول از کجا بگم؟ از سوغاتی ها؟ یا از احسان؟ یا از این روزها که به طرز شگفت آوری اسمم توی فامیل پیچیده و همه فهمیدن که به زودی خبراییه و هی تاریخ می پرسن و هی سعی می کنن آمار بگیرن.

  راستش احسان چهارشنبه ۲۳ فروردین ساعت ۳ صبح برگشت ایران و همون روز بعد از ظهرش تونستیم همدیگه رو ببینیم و خوب مسلمه که قبل از هر چیز وقت بغل و بوس و ابراز علاقه بود و لحظه هایی که فقط بعد از یه عالمه دلتنگی بوجود میاد و هر دو طرف می خوان که تمام دلتنگی هاشون و از یاد ببرن و وجودشون و پر کنن از لحظات ناب.

راستش خوشم میومد از اون وقتی که یه مرد با همه اون غرورش دستاش و به سمتم دراز میکنه و میگه میشه یه لحظه بیای تو بغلم... می خوام ذخیره ات کنم... سارای خونم کم شده و تو خودتو میسپری به آغوشش و احساس می کنی که اینجا برات امن ترین جای دنیاست... به نظرم آغوشی که پشتش یه دنیا دلتنگی باشه واقعا می چسبه.

احسان برخلاف حرفایی که زده بود و چیزی که فکر می کردم تا حدودی راضی کننده برام سوغاتی آورده بود. هر چند که من دوست داشتم تمام سفارشاتمو مو به مو آورده باشه ولی خوب با توجه به اینکه این سفر یک سفر علمی براش بوده و زیاد فرصت خرید نداشته و با توجه به اینکه برای هیچکسی جز من به این مفصلی سوغاتی نیاورده بود چیزی نگفتم... راستش از تمام سوغاتی ها غیر از اون دستکش از جنس دم روباه و شال گردن از جنس راکون از بقیه سوغاتی هاش خیلی خوشم اومد مخصوصا لباسهایی که آورده بود و جدا برای اولین بار احساس کردم که یه مرد هم اگه بخواد می تونه خوب خرید کنه و بسی امیدوار شدم.

کل سوغاتی هامم عبارت بودن از: یه جفت بوت اسکیموئی قهوه ای- تاپ و شلوارک بنفش و سفید- لباس زیر پلنگی (سلیقه اش تو این ها که بی نظیر بود و من خیلی پسندیدم)- دستکش و شال کرم قهوه ای- جوراب شلواری بنفش-دامن کوتاه مشکی- کارت پستال بسیار زیبا- شکلات و البته برای بابام یک عدد کلاه پشمی و برای مامانم یه کیف پشمی (که خودم برداشتم) و برای خواهرم یه دونه شکلات آورد... منم یک کم اذیتش کردم و گفتم خیلی عالی هستن فقط فکر کنم پالتومو یادت رفت بیاری...احتمالا تو خونه جا گذاشتی؟

اونم می خندید و می گفت آره آره تو خونه جا مونده میارم برات

کلی عکسها و فیلماش و نشونم داد و البته اون پارتی که رفته بودن و دیدم و کلی خیالم راحت شد که خیلی خبری نبوده و احسان اکثرا پیش استادهاش نشسته بوده و باهاشون صحبت میکرده و یک کوچولو رقصیده که اونم مورد منکراتی نداشت بحمدلله. 

یک کمم اولش از دختراش تعریف کرد و وقتی دید من هیچ واکنش نشون نمیدم گفت شوخی کردم و واقعا تو از همه اشون خوشگل تری و اونا اصلا به پای تو نمی رسن که من این حرفشم زیاد جدی نگرفتم.

خلاصه که از چهارشنبه تا جمعه با هم رفتیم و گشتیم و شنبه صبح هم احسان رفت به سمت اهواز و تا آخر این هفته اهواز می مونه و قرار بر این شده که وقتی برگشت تهران با خانوادش بیان خونه امون و یکی دو روز بعد قرار محضر بذاریم و بریم دنبال کارای آزمایشمون و اگه مشکلی نباشه جشن عقد بگیریم و برای تابستون هم تاریخ عروسی و مشخص کنیم که تا اون موقع منم یه سری وسایل خونه بخرم و آماده شم.

تنها چیزی که خیلی سخته همین ماموریت رفتنای احسان و اینکه هر روز جدی تر از قبل به رفتن از ایران فکر می کنه و خودشم هنوز نمیدونه کجا می تونیم بریم و به شرایط ما نزدیکتره.

فعلا تنها قولی که بهم داده این که تابستون حتما من و یه سفر به سن پترزبورگ می بره. منم گفتم ترجیح می دم برم کشورهای ساحلی و گرم مثل بالی تو اندونزی نه سرد و تاریخی.

 فعلا همیناااا... تا بعد

+ تاريخ شنبه 1391/02/02ساعت 10:0 نويسنده سارا |