به زیر ســـــــقف این خونه

خنگ بازی های زندگی مشترک

بلاخره آرامش به خونه دلم برگشت 

این همون چیزی بود که از خدا خواستم ...  

هر کی و می شناختم و می دونستم اهل دعاست ازش خواستم برام دعا کنه

دعا کنه که از شر افکار منفی رها بشم ...  

می دونستم که نیروی بزرگی جلومو گرفته و داره بهم میگه  

نبخش و کینه داشته باش .  

اما من با همه وجود از خدا خواستم که کمکم کنه 

کمکم کنه که درست قضاوت کنم 

درست رفتار کنم 

و گذشت داشته باشم  

و خدا بازم لطف بی کرانش و بهم نشون داد

و من تونستم روبروی افکاری که داشت اذیتم می کرد بایستم


Ɔσитιиʋɛ
+ جمعه 1393/08/16 | 12:8 | سارا |

از یه طرف ذهنم همش درگیر که آخرش چی میشه؟

از یه طرف هی اتقاقات و مرور می کنم و توش و کنکاش می کنم که کمی حق و به اون بدم و چیزی پیدا نمی کنم

یعنی تا چیزی به ذهنم می رسه که حق و به مادرشوهر میده سریع ایگنورش می کنم

نمی تونم کنار بیام با این قضیه خدایا چی کار کنم؟

نه توان بخشیدنش و دارم نه توان حمل این کینه و نفرت و تو سینه ام بیشتر از این دارم

موندم از خودم و غرورم اگه بگذرم آیا همه چی درست میشه

به درک اون خونه و زندگی

من دلم فقط آرامش می خواد ولی نه به قیمت خورد شدنم

خدایا کمک کن این قضیه حل شه من دیگه نمیتونم تنفرم و بیشتر از این با خودم بکشم

کمک کن تا ببخشم

امشب پدرشوهر از مسافرتش برمی گرده خونش و ممکن زنگ بزنه با احسان حرف بزنه

و بعد ممکن بخواد با منم حرف بزنه البته اگه مادرشوهر پرش نکنه... من چی باید بهش بگم

حرفای دلمو چطور بهشون بفهمونم

+ شنبه 1393/08/10 | 14:58 | سارا |

یه سلام با یه عالمه شرمندگی بخاطر دیر نوشتنم

راستش مشکل از لپ تابم بود و من هر چی با گوشیم پست می نوشتم می پرید و اعصایمو بهم می ریخت

دو سه بار پست های طولانی نوشتم و کلی توضیحات دادم که هیچ کدومش به ثبت نرسید و یهو پرید

امروز دیگه از احسان به زور لپ تابش و گرفتم تا بیام و از حال و روزم براتون بگم

خدا رو شکر که هیچ چیز اون قدر خوب که من فکر می کردم نیست و همه چیز دست به دست هم دادن که منو شکست بدن

تا هفته گذشته اوضاع روحیم افتضاح بود و روزی سه چهار باری گریه می کردم

هر روز با سردرد از خواب بیدار میشدم

و ار موقعی که چشمم و باز می کردم شروع می کردم با گوشیم تو وایبر چرخیدن

البته هنوزم خیلی زمانم و با وایبر می گذرونم ولی سعی کردم حساب شده تر رفتار کنم

و وقتم و برای کسایی که ارزش ندارن هدر ندم.

مثلا دیگه لزومی نمی بینم برای همکارای قدیم تمام جزییات زندگیم و تعریف کنم

و سعی می کنم با یه حال و احوالپرسی ساده سر و ته قضیه رو هم میارم

نمی دونید این مدت چقدر تحت فشار روحی و روانی بودم

و چقدر روزها رو با سردرد گذروندم

راستش هنوز نتونستم مامان احسان و ببخشم

چون توی بدترین شرایط روحی منو قرار داد و ناخواسته منو خیلی اذیت کرد

باعث شد که روزهای اول مهاجرت که کلی فشار عصبی روی ما بود دو برابر بشه

و من و احسان و رو در روی هم قرار داد و خیلی حرمت ها رو بینمون شکوند

البته الان خدا رو شکر می کنم که تقریبا آرامشمو بدست آوردم

ولی هنوز خیلی مونده تا سارای همیشگی بشم

 

 


Ɔσитιиʋɛ
+ چهارشنبه 1393/08/07 | 8:54 | سارا |

امروز 14 مهر

دوسال پیش همچین روزی برام پر بود از حس های عجیب و غریب و دوست داشتنی

اما الان اینور دنیا توی یه اتاق 10 متری نشستم پای لپ تابم و این شده همه دنیای من

انگار این روز و هیچ کس یادش نیست منم که بدتر از بقیه حوصله اشو ندارم

فقط تو دلم میگم کاش هیچ وقت ازدواج نمی کردم

الان دارم لباس میپوشم که برم بیرون و برای خودم کمی شیرینی بخرم و بخورم

تا شاید تلخی بعضی خاطرات از ذهنم پاک شه

با احسانم به ظاهر خوبم ولی از باطن هنوز ناراحتم و نتونستم ببخشمش

مخصوصا اینکه کاری کرد که رابطه  بین من و خانوادش خراب بشه و الان خیلی ریلکس هر شب با مادرش تلفنی حرف میزنه و هیچ کدومشون به روی خودشون نمیارن که سارا هم هست و از بابت یه موضوعی ناراحت

و سعی هم نمی کنن که از دل من در بیارن و تازه گویا بنده بک چیزی هم طلبکارم

خلاصه که این روزها همه چیز توسط مادر شوهر بهم ریخته

مخصوصا اعصاب من

+ دوشنبه 1393/07/14 | 14:29 | سارا |

سلام به همگی

من  این مدت انقدر اعصابم ضعیف شد که نتونستم بیام راجع به موضوع حرفی بزنم

الانم که می خوام بگم باز یادم که می افته اعصابم بهم میریزه

ببخشید نگرانتون کردم

راستش خیلی خلاصه بگم

مادر احسان بالاخره کار خودش و کرد

و خونه مارو تخلیه کرد و الانم رهن داده به یه عروس و دوماد

انقدر بهش بد و بیراه گفتم

انقدر فحشش دادم که خالی شم

خونه ای که با عشق و علاقه با احسان کلی خرجش کردیم

و درستش کردیم

من تمام ناراحتیم از این موضوع بود که چرا وقتی من ایران بودم

مادر احسان نگفت چه تصمیمی داره؟

مطمئنا می دونست حریف ما نمیشه

و وقتی ما نباشیم راحتتر به هدفش میرسه

این موضوع که خونشه و حق داره برای خونش تصمیم بگیره درست

ولی آیا من نسبت به وسایل زندگیم حقی ندارم؟

من نباید بالا سر وسایلم می بودم؟

این مدت شدم یه آدم دیگه

من که همیشه اعتقاد داشتم مادر و پدر همسر باید مثل مادر و پدر خود آدم  دوست داشته بشن و احترام گذاشته بشن فهمیدم هیچ کس مثل پدر و مادر خودم نمی شه

مادر و پدر من کی به خاطر پول وسایل بچه اشونو بیرون می ندازه؟

از دهن خودشون می گیرن که تو دهن ما بذارن... اونوقت این زن

من داد زدم و هر چی تونستم بهشون فحش دادم

گفتم نفهمن ... پول دوستن... عوضین

احسان گفت بس کن

بازم گفتم

شماره مامانش و گرفت گفت همین ها رو به خودش بگو چرا به من می گی

منم گفتم با کی حرف بزنم؟ مگه مامانت حرفم حالیش میشه؟

مگه اصلا حرف من و تو براش اهمیتی داشته؟

مامانش شنید

بعد قطع کرد و گفتم حرومزاده عوضی

احسان گفت چی؟ به مامان من چی گفتی؟

گفتم همون که شنیدی

اونم چنان سیلی زد بهم که تمام پرنده ها بالا سرم شروع به چرخیدن کردن

منم شروع به عربده کشیدن کردم

انقدر داد زدم و گریه کردم که حد نداشت

احسان پشیمون شده بود

درست بعد از زدنش

یه لیوان آب آورد برام

پرت کردم تو صورتش

گریه می کردم و خدا رو صدا می کردم

احسان از خونه رفت بیرون و منم همونجا انقدر گریه کردم تا خوابم برد

فردا صبح که بیدار شدم دیدم احسان روم پتو انداخته

و داره حاضر میشه بره بیرون

خودمو زدم به خواب تا بره

وقتی رفت باز گریه کردم و تا شش بعد از ظهر خوابیدم

بعد که بیدار شدم رفتم زیر دوش و اونجا هم کلی گریه کردم

انگار گوشم که گوشواره توش بود خون میومد اما برام مهم نبود

وقتی از حموم اومدم بیرون

تصمیم گرفتم برم بیرون کمی راه برم

که بهو دیدم احسان اومد

گفت میخوام یک کم باهات حرف بزنم

می خوای همینجا حرف بزنیم یا بیرون

به حاضر شدنم ادامه دادم و جوابشو ندادم

 و اون نشست تا من آماده بشم

 

...

 


Ɔσитιиʋɛ
+ چهارشنبه 1393/07/09 | 11:17 | سارا |

мσиα-тнɛмɛ