به زیر ســـــــقف این خونه

خنگ بازی های زندگی مشترک

من برگشتم پیش همسر و باز زندگی در اینجا رو دارم ادامه میدم

ایران عزیزم خداحافظت باشه

این بار جدایی ار دفعه قبل هم سختتر بود

سفر خیلی خیلی طولانی شد و من حسابی پدرم دراومد

نزدیک به بیست و دو ساعت تو راه بودم و چون با حال بد و تنها هم بودم برام هزار برابر طولانی شد

نمی دونم تا کی باید اینطور باشه

انگار همیشه باید از یکسری عزیزانم دور باشم

مامان و بابام برام سنگ تموم گذاشتن و تا روز آخر دنبال من بودن و تا به کوچکترین چیزی اشاره می کردم برام محیا میکردن

 

ادامه با رمز کمه


Ɔσитιиʋɛ
+ یکشنبه 1393/11/26 | 17:52 | سارا |

اينجا ايران صداي منو از خونه مامانم اينا ميشنويد

يك هفته ديگه بودن در كنار خانواده عزيزم تموم ميشه و من باز بايد به ديار غربت برگردم

نميدونم چه حكمتي توي اين زندگي من هست كه هميشه بايد از عزيزام دور باشم

زماني كه احسان تو فرودگاه ووهان بدرقه ام ميكرد محكم بغلش كرده بودم و هاي هاي اشك ميريختم كه نميخوام برم

و عين دختر بچه هاي لوس گريه و زاري راه انداخته بودم ... احسان ميگفت سارا تو از ايران هم ميومدي گريه ميكردي حالا هم كه ميخواي بري ايران گريه ميكني؟!؟! 

انگار دچار يه نوع دوگانگي فكري شدم و نميفهمم كه بالاخره كجا دلم ميخواد باشم؟

الان احسان هرشب زنگ ميزنه و كلي با خوشحالي ميگه بالاخره تا يه هفته ديگه داري برميگردي پيشم؟ ولي من الان مثل خول ها تو دلم ميگم كاش ميشد همين جا ميموندم؟! 

واقعا نميدونم چمه؟ بالاخره احسان و ميخوام يا خانوادمو؟؟؟!

الان احساس ميكنم مامانم و بابام و چقدر با تمام وجودم دوست دارم و دلم نميخواد به هيچ عنوان ازشون جدا بشم

ولي تا اين فكر مياد تو سرم و بغض گلومو ميگيره سريع به احسان و خوشحاليش فكر ميكنم و آروم ميشم

خدايا به قلب پدر و مادرم آرامش و اطمينان بده تا روز خدافظي مثل دفعه قبل اذيت نشن😔

+ دوشنبه 1393/11/13 | 1:18 | سارا |

خوردن دستپخت مامان و چايي هاش و با دنيا عوض نميكنم

حيف كه لپ تاب ندارم اينجا والا تند تند براتون عكس ميذاشتم

يه هفته و دو روز از اومدنم ميگذره و سه هفته ديگه باقي مونده

خدايا شكرت بابت پدر و مادر و خواهر مهربونم

شكرت بابت بستگان و فاميل دوست داشتنيم.

چقدر تجريش گردي و امامزاده صالحي كه با مامان رفتم بهم مزه داد

چقدر حسودي بابام كه ميگه تو همش پيش مامانتي و منو تحويل نميگيري دلم و سوزوند ولي بازم نميتونم از مامانم جدا بشم

اين روزها هرجا ميريم كنار هميم،

بقول مامان كاش زمان متوقف ميشد

+ شنبه 1393/10/27 | 14:48 | سارا |

چمدونمو بستم و منتظرم تا چهارشنبه برسه و سفرم شروع بشه

این روزها همش مشغول خرید بودم وای که چقدر سخته خریدن سوغاتی

یعنی دیگه دلم می خواست گیس های خودمو بکنم

هروز میرفتم خرید و دیگه تنهایی کلی مرکز خرید کشف کردم و کلی جاهای پیچ در پیچ که پر از دستفروش های مهربون توش بساط کرده بودن و تا منو میدیدن با خنده می گفتن نی هاو!

روز اول که اینجا رو کشف کردم خریدی که قرار بود یکساعت انجام بشه هشت ساعت طول کشید

و من وقتی دیدم ساعت هشت شب شده شوکه شدم و بدو بدو برگشتم خونه که همسر هم پشت سرم رسید و کلی غر زد که چرا انقدر الکی بیرون می چرخی !

منم شروع کردم از رنگارنگی اجناس دستفروش ها و ذوق کردنامو مبهوت شدنام براش گفتن  همسر هم میگفت هیچ علاقه ای ندارم همچین جایی و ببینم

آخه یعنی این مردها بی ذوق آفریده شدن که چی؟ به چه دردی می خورن؟

ولی خلاصه که من خودمو خفه کردم از بس رفتم اینجا رو دیدم و حسرت خوردم و برگشتم

دیشب همسر می گفت استادم رفته مسافرت و حالا حالاها نمیاد و از چند وقت دیگه هم تو چین تعطیلات سال نوشون شروع میشه همه جا تعطیل تو هم که داری میری من تک و تنها چی کار کنم؟

دلم براش خیلی میسوزه این روزها بشدت مظلوم شده و مهربون و همش می گه کاش نری

خودمم وقتی فکرشو می کنم که طفلی یک ماه تک و تنها قرار اینجا چی کار کنه غصه ام می گیره

و تازه میدونم تو ایران قرار کلی به من استرس وارد کنه و خوش گذرونی هامم کوفتم کنه ولی بهش حق میدم

از الان می گه وای به حالت بدون من بری مهمونی و خوش گذرونی همش باید خونه بابات اینا باشی و هیچ جا نری... مهمونم نیاد براتون یعنی واقعا از ته دلش داره می گه ها

می دونم پام برسه ایران می خواد گیر دادناشو شروع کنه ولی از یه طرفم بهش حق میدم و موندم چی کار کنم براش؟

مامانم اینا هم هرشب کلی بهم هیچان میدن و می گن بیای میریم اینور و اونور و کلی خوش گذرونی از ترسم می گم وای مامان جلو احسان نگی ها الان منو می کشه انقدر حسوده

ولی جدی خیلی براش ناراحتم بهش گفتم بیا تو هم بریم گفت آخه الان دیگه بلیط گیرم نمیاد دیدم راست می گه منم چون بیست و سوم دی باید سر کاری که گفتم باشم نمی تونم پروازمو عقب بندازم در ضمن هزینه اشم برامون خیلی زیاد میشه پس اومدنش منتفی میشه

پدرشوهرم که برگشته میگه چرا شوهرتو تنها میذاری؟ گفتم به تو چه البته تو دلم

کلی استرس دارم و از بابت سفرمو احسان بسیار نگرانم

خونه مادرشوهرم اینا هم یک بار بیشتر نمیرم هنوز یاد کارش می افتم ناراحتم می کنه

احسان هی گفت برای مامانمم یه چیزی بخر منم نخریدم

گفتم جایزه کار خوبش براش سوغاتی ببرم؟ ایشششششششششششش

کلی بدجنس بازی درآوردم میدونم ولی حقش

دیشبم دوستایی که تو ایران باهاشون رفت و آمد داشتیم بچه اشون بدنیا اومده و کلی عکس خوشگلشو برام فرستادن ...من قرار بیام نی نی جونشو بخورممممم

واییییی آب دهنم راه افتاد.... آدم جوگیر میشه دلش میخواد یکی بیاره

ولی فعلا که اصلا موقع اش نیست ایشالا به موقع اش

عاشقتونمممممممممم

ممنونم که هنوز با من هستید

 

 

+ یکشنبه 1393/10/14 | 16:28 | سارا |

باورم نمیشه پنج ماه که صورت بابامو نبوسیدم و دستهای گرم مامانمو لمس نکردم و صورت زیبای خواهرم و فقط از پشت موبایل و لپ تاب دیدم دلم برای دیدنشون پر می کشه خدا گاهی چه کارهایی که نمی کنه؟ گفته بودم یه کاری دارم ایران و به هر کی گفتم برام انجام بده! رشوه خواسته ازم!!! یادتونه؟ اولش به یکی گفتیم باشه رشوه میدیم و در عوض تو کارمون و بکن ولی بعد با همسر تصمیم گرفتیم رشوه ندیم و کارمون و از راه درستش انجام بدیم هرچند کلی از نظر مالی به ضررمون ولی با خدا معامله می کنیم و از اون نتیجه اشو می گیریم فکر کردیم چرا باید همیشه از مملکتمون بنالیم و از ادم های بدی که روز به روز دارن بیشتر میشن گلایه کتیم در حالی که خودمون هم داشتیم راه اشتباه و می رفتیم و این سیکل غلط و دنبال می کردیم مایی که دوست داریم کشورمون درست بشه باید از خودمون شروع کنیم تا بتونیم از بقیه هم توقع داشته باشیم پس مجبوریم تقاص اشتباهمون و پرداخت کنیم و چهار میلیون پول بلیط برای من بدیم ولی پونصد هزار تومن رشوه ندیم... تازه هزینه های جانبی سفر مثل گرفتن مجدد ویزا برای من و کرایه های تاکسی تا فرودگاه و سوغاتی ها بماند بیست و سه روز دیگه عازم ایرانم و یک ماه قرار شد بمونم قبلا که به سختی راه و هزینه و دردسرهای ویزام فکر می کردم از رفتن پشیمون میشدم به اینکه پرواز من دو تیکه است و باید از اینجا برم پکن و از اونجا با هشت ساعت تاخیر بیام به سمت تهران به اینکه تک و تنها تو فرودگاه بتونم از پس خودم و چمدونام بر بیام یا نه؟ اما این بار دلم و سپردم بخدا و ارش خواستم راه درست و نشونم بده الان دیگه نه تنها سختم نیست بلکه همش قشنگی های سفر از جلوی چشمم رد میشه و جالبتر اینکه همسر با غیرت من که اصلا تنها رفتن منو قبول نمی کرد و می گفت نه نمیتونم بذارم تنها بری راضی شد هر چند براش هنوزم سخت و دوست نداره برم خلاصه اینکه وقتی خبر ایران اومدنمو به مامانم دادم و اشک های خوشحالیش و دیدم بیشتر از قبل به اومدنم مطمین شدم و حالا روزها رو میشمرم تا به 7 ژانویه برسم نمیتونم بگم چقدر خدا معجزه گر چون برای احسان یک ماه تنها موندن توی کشور غریب خیلی سخته و در ضمن حسود هم هست و از اینکه می بینه من دارم میرم پیش خانوادم و قرار بهم خوش بگذره حسابی حسادت میورزه همش بهم می گه رفتی ایران حق نداری بری مهمونی فقط خونه مامانت اینایی؟ بعد مظلوم می گه خوش بحالتتتت سارا ولی نمی تونه نه بیاره تو کارم چون تصمیمی بود که با هم گرفتیم روزی که برای خرید بلیط رفتیم کلی هردومون دپرس بودیم ولی مطمئنم همون خدایی که کمکمون کرد که راه درست و بریم مواظب همسر خوش قلب منم خواهد بود انشالا
+ دوشنبه 1393/09/24 | 10:16 | سارا |

мσиα-тнɛмɛ