X
تبلیغات
به زیر ســـــــقف این خونه


به زیر ســـــــقف این خونه

خنگ بازی های زندگی مشترک


سلام به همه خانم های گل و مهربون... با یه روز تاخیر روز همگی اتون مبارک

ایشالا که مردهای زندگیتون قدر گل هایی مثل شما رو بدونن و شکر گذار پروردگار باشن.

همونطور که امام جواد (ع) فرمودند اگر نعمتی را که داری شکر نکنی انگار گناهی کرده ای و از آن استغفار نکردی ... خلاصه که آقایون ایشالا حواسشون و جمع کنن و شکر گذار نعمت هایی مثل ما باشن.

دیروز بنده از همسرم هیچ کادویی نگرفتم که البته مقصر هم بودم...

راستش نزدیک عید کل عیدی و معوقه و حقوق هایی که هردومون دریافت کردیم با نظر بنده پس انداز کردیم و مبلغ ناچیزی از روش کنار گذاشتیم

هرچی هم احسان گفت سارا کم میاد پولمون بذار کمتر پس انداز کنیم گفتم نه خییییر الا و بلا همش و باید پس انداز کنیم گفت سارا جو گیر شدی؟

گفتم: نه هرگز

گفت : تو خرید نداری؟ بعدا نیای بگی برای من اینو نخریدی اونو نخریدی؟

(من خرید عیدمو کرده بودم ولی احسان می دونست ماهی یه چیزی برای خودم می خرم)

گفتم نه همون کادوی تولد کافیه

خلاصه همسر به حرف من گوش کرد و پولمون و گذاشتیم بانک

ولی چشمتون روز بد نبینه؟؟؟ چنان به پیسی خوردیم که حد نداشت

بنزین می خواستیم بزنیم باید حساب شده میزدیم

احسان کلی شاکی شده بود می گفت اشتباه کردم به حرفت گوش کردم

گفتم اشکال نداره همین ماه تحمل کنیم سختیش تموم میشه

خلاصه مجبور شدیم پول قسط هامونم از خانواده هامون بگیریم

و اونا قسط هامونو دادن

و احسان همین طور به خودش فحش داد که چرا به حرف من گوش کرده

ولی امروز صبح با صدای خوش واریز حقوق همسر از خواب بیدار شدیم

بهم گفت اگه حقوق نمیریختن خودکشی می کردم

شاید امروز کادوی روز زنم و بگیرم ازش... البته به زور

کادوی مامانم  از کارت هدیه ای که از شرکت گرفتم دادیم.

مادر شوهر عزیزمم که خوشبختانه رفته مکه و نیستش.

لطفا بیایید بگید کادو چی گرفتید من یک کم حسودی کنم

****************************************************************************

ادامه مطلب رمز بیشتر رو گذاشتم

مربوط به دختری در باد


Ɔσитιиʋɛ
+ دوشنبه 1393/02/01 | 11:50 | سارا |

همسر پنج شنبه شب اومد خونه

منم مثل همیشه خونه رو مرتب کرده بودم و یه غذای خوشمزه پختم و یه دوش گرفتم

داشتم موهامو با سشوار خشک میکردم و همراه با موزیک لب خونی می کردم که یهو دیدم یکی جلوی در اتاق وایساده و داره نگام می کنه

سرمو بلند کردم و جیغ کشیدم

دیدم همسر

انقدر خندیدیم که حد نداشت

گفت چرا هرچی زنگ میزنم در و باز نمی کنی

نگو من نشنیده بودم

*********************************************************************************

چند روز پیش با مامانم و بابام بحث ام شد

سر چی

سر اینکه هر دفعه که احسان از ماموریت برمیگرده انقدر فک و فامیل برای مراسم های مختلفشون دعوت می کنن که ما از همه کار و زندگی امون می افتیم

بعد نه از این مراسم هایی که آدم بهش خوش بگذره یا ختم یا تشییع جنازه است یا هفت یا سال یا غم و عزاداری

بابای منم که حساس روی رفت و آمدهای فامیلی

گفت احسان پنج شنبه شب اومد بیایید خونه مادر بزرگ به مناسبت شب سالگرد فوت پدربزرگ صبح جمعه هم می خواییم بریم سرخاکش باهم برییم

گفتم پدر من احسان تازه ساعت هفت شب میرسه خونه

دو هفته تو بیابون کار کرده ...خسته و کوفته میرسه من ورشدارم بیارمش سالگرد و بهشت زهرا؟

یعنی نه استراحت کنه نه خستگی درکنه

دیدم مامانمم به پشتیبانی از بابام گفت سارا کلا تو داری به احسانم یاد میدی که به رفت و آمد با خانوادت تمایل نشون نده

گفتم مگه تا الان هرجا تونستیم و احسان بوده نیومدیم؟

همین بهمن و اسفند که به فاصله ده روز ختم خاله بابا و شوهرش بود نیومدیم مسجد؟؟؟

راستش مامانم و بابام توقع دارن هرجا می خوان برن ماهم دنبالشون بریم

منم اصلا حوصله فک و فامیل بازی ندارم

نمیدونم این حس از چند سالگی توی من بوجود اومد

ولی کلا ترجیح میدم از فامیل دور باشم

مامانم راست می گه ولی احسان خودشم از من بدتر و نیازی نیست من چیزی بهش یاد بدم

اونم توی جمع فامیلهامون زیاد شاد نیست زیاد حرفی واسه گفتن نداره و هردومون زیاد راضی نمیشیم

این که فقط دایره رفت و آمدمون و با اقوامی بستیم که از ته قلبمون دوسشون داریم و باهاشون احساس شادی می کنیم

همه حرف خانواده منم این که شما باید با همه رفت و آمد کنید

آخرش بابام گفت سارا من مگه چند بار در سال سالگرد فوت پدرمه؟

گفتم پدر من!!! من خودم انقدر پدر بزرگم و دوست دارم که به یادش خیرات بدم و سرخاکش باشم ولی نمیتونم پنج شنبه شب بیام مهمونی که فقط همه برای شام خوردن میان و به اسم سالگرد توش فقط بخور بخور می کنن

خلاصه که با ناراحتی بهشون گفتم تورو خدا انقدر به خاطر دیگران ما رو معذب نکنید

اوناهم گفتن ما دیگه به شما کاری نداریم

هرکاری دوست دارید بکنید

********************************************************************************

پنج شنبه شب که احسان رسید خیلی خسته بود یکم باهم حرف زدیم و احسان خوابش رفت

عذاب وجدان داشتم

دلم نمیخواست بابام و ناراحت کنم... یاد حرفاش و انتظاراتش افتادم

با مامانم خیلی راحتم و باهم مثل دوستیم... خیلی وقتا شده که با هم قهر و آشتی کنیم

ولی هیچ وقت از دست هم دلگیر نموندیم... ولی این بار پای بابام هم وسط بود

و من اصلا تحمل دیدن ناراحتی بابام و نداشتم

تا ساعت یه ربع به نه احسان خوابید و وقتی بیدار شد گفتم بریم خونه مادربزرگم

بمناسبت سالگرد فوت بابابزرگم همه اونجا جمع اند

گفت نه خیلی خسته ام حوصله ندارم

گفتم باشه ولش کن

شام خوردیم و یک کم نشستیم جلوی تی وی که یهو احسان گفت اگه می خوای بریم پاشو لباس بپوش بریم

منم بدو حاضر شدم و رفتیم

وقتی زنگ در و زدیم و رفتیم تو همه فامیل پدریم بودن

بابام با دیدنمون برق شادی تو چشماش موج میزد

از دیدن خوشحالیش خیلی خوشحال شدم... خدا رو شکر کردم

احسان و سفت بغل کرد و کلی بهش ابراز محبت کرد

احسان بعدا می گفت چقدر بابات تحویلم گرفت؟!!!

سفره شام و داشتن مینداختن

دوباره مجبور شدیم شام بخوریم... اما این بار در کنار یه سفره پر جمعیت

تا یک اونجا بودیم و همه می گفتن و می خندیدن و شاد بودن

انشالا که روح پدربزرگمم از دیدن همه فامیل کنار هم همراه با شادی شاد بشه

*************************************88****************************************

جمعه با دوستامون رفتیم باغ کردان مال بابای دوستمون

کلی آب و هوا عوض کردیم و آهنگ گذاشتیم رقصیدیم و لواشک خوردیم و چای ذغالی درست کردیم و

بساط جوجه داشتیم

با دوستان انگار یه جور دیگه خوش می گذره

موافقید؟

جای همگی اتون سبز


+ شنبه 1393/01/23 | 14:27 | سارا |

عيد نوروز: عکس شماره 3 / 10

سلام به همه دوستان خوب و مهربونم

سال نو همگی مبارک باشه

امیدوارم تو این سال جدید تمام دختر پسرهای دم بخت شریک زندگیشونو پیدا کنن

تمام مریض های بیمارستان ها شفا بگیرن و خدا سایه تمام پدر و مادرها رو بالای سر بچه هاشون حفظ کنه

کلی براتون از ته ته قلبم آرزوهای خوب دارم برای تک تک اتون

ایشالا امسال سال شانش و اقبال اتون باشه

ببخشید که مثل بقیه نتونستم قبل از سال نو بنویسم

راستش بنده با اجازه آقامون دو روز آخر اسفند و نیومدم شرکت و در جوار ایشون به سر بردم

این شد که دیگه فرصت خدافظی و این حرفا رو پیدا نکردم

این تعطیلات برام کلی انرژی به همراه داشت

هیچی هم مثل خوابهای صبح بهم حال نمیداد... واقعا که چسبید

عین 16 روز هم نیومدم شرکت و همه رو مرخصی رد کردم

امسال اولین سالی بود که لحظه تحویل سال کنار خانواده خودم نبودم

و اولین سالی بود که در کنار همسر سال و تحویل کردیم

چقدر لحظه خاص و به یاد موندنی شد برامون

من کلی خوشحال بودم که امسال احسان تهران موند و مثل پارسال مجور نشد که بره ماموریت

و امسال در کنار هم بودیم... مخصوصا که شب سال تحویل با شب تولد من یکی بود

من از یه روز قبل از عید سفره هفت سین امو چیدم

صبح روز عیدم با همسر رفتیم گل و سبزه و ماهی و سیر خریدیم

منم از حراجی ها برای خودم کلی خرید کردم

اصن این مردا چقدر بی ذوقن

هی احسان می گفت بیا بریم خسته شدم هی من قدم میزدم و لابلای این اجناس رنگ و وارنگ توی خیابون جولان میدادم

کلی با التماس از سر خیابون تا ته خیابونی که توش بساط کرده بودن بردمش و هی می گفتم پول بده

خلاصه که وقتی خریدهامو کردم و خیالم راحت شد نشستم تو ماشین و هی غر زدم

که تو نمیذاری آدم با خیال راحت خرید کنه و کوفتم کردی و چرا اذیتم می کنی و از این حرفا

اونم یه داد زد که عجب رویی داری به خدا... دو ساعت که منو توی این جای شلوغ بالا و پایین کردی

منم دیگه ساکت شدم و حرفی نزدم

مثلا قیافه گرفتم... تو دلمم گفتم عجب آدمیه ها مثلا امروز تولدمه نمی ذاره یک کم روز من باشه؟؟؟

خلاصه رسیدیم خونه و من با گلهای شب بو که بوش کل خونمون و پر کرده بود داشتم حال می کردم دیدم همسر اومد گفت من دارم میرم بیرون بدم ماشین و سرویس کنن تو کاری نداری؟

با ادا و اطفار گفتم: نخیر

بعدم رو تخت دراز کشیدم و تو دلم هی می گفتم مثلا امروز تولدمه ها چرا مامان و نفس اصلا به یادم نیستن

حداقل یه اس ام اس بدن

زنگ زدم به خونه مامانم و گفتم شب بعد از سال تحویل بیایید پیش منو احسان تنها خونه نمونید گفت میخواییم با نفس بریم خونه مادر بزرگت که اونم تنها نباشه... شما فردا شب بیایید خونه ما

گفتم مثلا امشب تولد منه ها... خندید گفت واااا ما که برات تولدتو گرفتیم ؟؟؟

منم ناراحت گفتم باشه خدافظ و چون از اینکه احسانم هیچی به روی خودش نمیاورد ناراحت بودم ...قطع کردم

با خودم فکر کردم که امروز روز عید نباید با همسر قهر باشم تو دلم از خدا خواستم خودش این افکار بچه گونه و توقعاتمو کم کنه و همسر حداقل یه شاخه گل بخره برام بیاره

چون برای شب عید هم خدا وکیلی همه چیز خرید برام و چیزی کم نذاشت

یه ربع بعد بلند شدم موهامو سشوار کشیدن و لباس خوشگل پوشیدن

ساعت هفت و نیم شد ولی احسان نیومد... دل تو دلم نبود

یه ساعت دیگه سال تحویل میشد کجا رفته بود؟

همین طور که داشتم سبزی پلو با میگو درست میکردم زنگ زد و گفت: سارا سریع حاضر شو بیا پایین

نپرس چرا؟

منم سریع لباس پوشیدم و رفتم تو ماشین گاز داد و جلوی یه طلا فروشی نگه داشت گفت من اومده بودم برات یه آویز بخرم اما از اونجایی که غرغرو هستی و دختر بدی هم هستی ترسیدم خودم انتخاب کنم حالا به مناسبت تولدت هرچی می خوای بخر... اخماتم باز کن

منو می گی ؟؟؟ نیشـــــــــــــــــــــــــم باز شد

ذوق زده گفتم برام یه رینگ کارتیر بگیر که رینگهای خودم نگین دار و سختمه استفاده کنم اینو دستم کنم

گفت بردار منم یه رینگ ساده و طلائی برداشتیم

سایز انگشت من نداشت و هر سه تامون استرس داشتیم به خونه نرسیم(منو احسان و فروشنده)

فروشنده پیشنهاد کرد همین بزرگ رو بردار بعدا بیار برات سایز می کنم

خلاصه همون و گرفتیم و سریع برگشتیم خونه

ولی عجیب روحیه ام عوض شد

دیگه با همسر خندون و مهربون شدم

تا رسیدیم خونه من لباس عوض کردم و با احسان رو مبل جلوی تی وی نشستیم

و همدیگر و بغل کردیم و منتظر شدیم

باور کنید کلی تو دلم برای تک تک اتون دعا کردم و از خدا برای همگی آرزوی سعادت کردم

برای خودم و همسر هم کلی دعا کردم

و بووووووومممممممممممم سال نو شد

هردومون گریه امون گرفته بود... لحظه خاصی شد برای جفتمون

بهش گفتم ایشالا سالیان سال همینطور در کنار هم خوش و خرم باشیم

چند سال بعدم در کنار بچه ها و نوه هامون

بعدم از تصورش هردو خندیدیم

آخر شب هم مامانم و نفس به هوای تولدم اومدن پیش امون و یک کم دیگه تولد بازی کردیم و

با کیکی که خودم پخته بودم عکس انداختیم و شمع فوت کردیم.

مادرشوهرم از صبحش برام چندتا اس ام اس داد و تبریک گفت شبشم باز بهم زنگ زد و تبریک گفت

کادو هم قرار شد برام یه لباس از روی ژورنال بدوزه

*****************************************************

احسان تا ششم فروردین تهران بود و بعدش رفت ماموریت

روزی که می خواست بره کلی دلم گرفت

وقت نشد مسافرت بریم چون بابام چهارم از مکه برگشت و روز بعدشم که سالن و پذیرایی از بستگان بود

ولی همین که شش روز عید کنار هم بودیم خدارو شاکرم.

هرچند که گاهی تو خونه به هم گیر میدادیم و باهم سر یه سری مسائل کل کل می کردیم

مثلا گاهی همسر می خواست بشینه مطالعه کنه من می گفتم بریم بیرون حوصلم سر رفت.

***********************************************************************

هفته دوم عید هم در کنار پدر و مادر و خواهرم بودم و رفتیم شمال

احسان کلی حسودی کرد که چرا دارم بدون اون میرم مسافرت؟

اما من نمیتونستم تنها بشینم خونه و جایی نرم... جدا نمیشد

یک کم قهر و اخم و تخم کرد ولی بعدش راضی شد و گفت برو خوش بگذره

منم به مامانم گفتم بهش زنگ بزن و تشکر کن که اجازه داده خانمش باهاتون بیاد مسافرت

مامانمم بدجنس بهش گفت سارا اصلا بدون شما دوست نداره بیاد ما هی بهش اصرار می کنیم

در حالی که کسی اصلا به من اصراری نکرد و منم خودم داوطلب شدم

جاتون خالی واقعا هم خوش گذشت....

مخصوصا که خاله کوچیکه و شوهرش و سه تا بچه هاشم بودن

****************************************************

امروزم که اولین روز کاری هست تو سال جدید تبریک

ایشالا که از نظر اقتصادی هم سال بسیار خوبی برای همگی اتون باشه

من که خبر خیلی خوبی شنیدم و امیدوارم تا آخر سال همین طور باشه

یه عالمه دوستتون دارم










+ شنبه 1393/01/16 | 9:13 | سارا |

تولد همسر بالاخره برگزار شد... اما اصلا شبیه اون برنامه ریزی هایی که من کردم نشد

راستش تولد احسان 22 اسفند یعنی پنج شنبه بود ولی چون صبح پنج شنبه بابام عازم مکه بود روز قبلش خونه مامانم اینا دعوت بودیم

من کلا چهارشنبه نیومدم شرکت و به همسر گفتم به خاطر اینکه تولدت می خوام پیشت بمونم... اونم کلی ذوق کرد

صبحانه براش فرنی درست کردم روش هم با زعفرون یه قلب کشیدم که همسر کلی مسخرم کرد و بهم خندید منم کلی خورد تو ذوقم که ای بابا این کارا به من نیومده به خاطر همین ظهر ناهار درست نکردم و شام شب قبل و گرم کردم خوردیم و گفتم اگه مسخرم نمی کردی برات یه غذای خوشمزه میذاشتم ولی همینم از سرت زیاد... اونم هی می خندید و هی شوخی شوخی چرت و پرت می گفت

عصر قرار شد بریم خرید که هم احسان کادوشو بخره هم من شلوار بگیرم و برای شام هم خونه مامانم دعوت بودیم

طبق معمول گفت بریم تامی لباس بگیرم...  منم چون تولدش بود مخالفتی نکردم... از اونجا یه ژاکت بهاره رنگ طوسی که من عاشقش شدم و یه پیرهن مردونه خیلی شیک گرفت و ماجرای کادو همین جا ختم به خیر شد

البته از کارت خودش کشید

بعد رفتیم تندیس و من یه لگ مشکی گرفتم و تا برسیم خونه مامانم اینا شد ده شب

اونا هم هی زنگ میزدن که کجایید ما گشنمون بیایید دیگه میخواییم زود شام بخوریم

وقتی رسیدیم خونه مامانم اینا کلی سورپریز شدیم

مامانم و نفس و بابا برامون بادکنک زده بودن و کیک خریده بودن و تولد منو احسان و در همون شب برگزار کردن

بابام گفت چون شب عید پیشتون نیستم خواستیم تولد جفتتون و امشب برگزار کنیم (تا سه فروردین مکه است)

خلاصه مراسمات کادو بازی و انجام دادیم و من یک دستگاه بابیلیس مو یه کیف برای آیفونم و دو جفت کالج کادو گرفتم

احسانم از بابام یه تیشرت خیلی خوشگل و از مامانم یه شلوار گرمکن و از نفس یه جا سوئیچی کادو گرفت

شام هم مامانم سبزی پلو و ماهی درست کرده بود چون بابام خیلی ماهی دوست داره و مراسم شب سال تحویلم برگزار کردیم

یعنی در یک شب سه تا مراسم همزمان

کلی خوردیم و قرار شد ما تا 2 نصف شب بمونیم که بابامو ببریم فرودگاه

پرواز بابام ساعت 6 صبح بود

خلاصه به زور تا صبح بیدار بودیم و بابمو راهی کردیم( دلم براش کلی تنگ شده)

ساعت 7 صبح رسیدیم خونمون و با همسر تخت گرفتیم خوابیدیم

وقتی از خواب بیدار شدم ساعت یک بود سریع ناهارو آماده کردم و به همسر گفتم منو ببر آرایشگاه می خوام موهامو یک کم کوتاه کنم

البته توی حین حاضر شدن هم زنگ زدم به مادرشوهر و برای شب دعوتشون کردم

یک کم ماکارانی پختم و سس هم بهش زدم و گذاشتم یخچال که برگشتم کالباس و خیارشور بخرم و بریزم توش و سالاد ماکارانی درست کنم

مرغم گذاشتم برنجمم خیس کردم

دو تا هم ژله درست کردم. خونمونم که خدارو شکر تمیز بود

ساعت سه و نیم کارام تموم شد .

همسر منو رسوند آرایشگاه و قرار شد یه ساعت دیگه بیاد دنبالم

چشمتون روز بد نبینه آرایشگاه انقدر شلوغ بود که جا نبود سوزن بندازی

منم رفتم اونجا هوس کارای جینگولی کردم و ناخنامو طراحی کردم و

موهامو با اجازتون دکلره کردم و بلوند کردم

بعدم در کمال ناباوری کوتاه کردم

اون همه موهام بلند شده بود ولی رفتم مدل ریحانایی زدم

از این مدل ها که پشت مو کوتاه و جلوی مو بلند

خودم که خیلی راضیم

باورتون نمیشه ولی کارم تا 9:30 تو آرایشگاه طول کشید و وقتی احسان بهم زنگ زد که مامانم اینا رسیدن دلشوره ای منو گرفته بود که داشتم میمردم

سریع احساان اومد دنبالم و یه کیک خریدیم و مواد سالاد ماکارانی هم خریدیم و رفتیم خونه

مادرشوهر مهربونم هم برنج و برام پخته بود و سالادمم درست کرده بود

وقتی روسریمو برداشتم یهو همه باهم گفتن وایییییییی

احسان چشاش گرد شده بود که من موهامو انقدر کوتاه کردم

مامانش تبریک گفت و گفت خیلی ناز شدی

احسان یک کم خوشش اومد یکم غر زد آخرش نفهمیدم نظرش چی بود

خلاصه شام و خوردیم ساعت شد 12 وقتی کیک و خواستم بیارم بابای احسان گفت ما دیگه جا نداریم

اصن بی ذوقا نگفتن بذارن بچه شمع اشو فوت کنه کیک و نخواستنم نخورن

مامانش گفت بابا خیلی خسته است کیک و فردا شب بیارید خونه ما باهم بخوریم

و خدافظی کردن و رفتن

یه گل هم به پسرشون ندادن چه برسه به کادو

کلا خونوادگی بی ذوقن

البته مامانش گفت میخوام برات عطر بخرم چی دوست داری

احسانم گفت اصلش این بود که امشب بهم میدادی دیگه کی می خوای بخری

اونم هرهر خندید

جمعه شبم رفتیم شام خونه مادرشوهر و کیک و بریدیم و خوردیم

حتی عکسم نیومدن بندازن

من هی واسه احسان دست و جیغ و سوت میزدم

اونا فقط نگاه می کردن

تند و تندم از خودمون دوتا عکس انداختم و به این ترتیب تولد تموم شد

ببین برای تولد من چه کارا می خوان بکنن



در ادامه مدل موی بنده




Ɔσитιиʋɛ
+ دوشنبه 1392/12/26 | 12:36 | سارا |

اصن من نمی فهمم چرا این احسان همیشه از روبرو شدن با اتفاقات جدید واهمه داره

مثلا اگه یه رستوران خوب پیدا کنه دوست داره همیشه بره همون جا و حاضر نیست اونجا رو تغییر بده

یا آرایشگاهی که میره همیشه همون آرایشگاه میره و حاضر نیست به هیچ عنوان اونجارو تغییر  بده

اگه از یه مدل خاص لباس خوشش بیاد هی میره از همون مدل در رنگهای مختلف می گیره

الان یه مدت به لباسای  تامی گیر داده و هی میره از همون جا شلواراشو می خره

اصن این شوهر من به یه چیزی گیر بده دیگه ول نمی کنه

حالا من چی ؟

اصن عاشق هیجان و امتحان کردن چیزای جدید

پس وظیفه خودم میبینم

که همیشه با این ترس همسر برای ترک عادتهاش تلاش کنم

یعنی اگه دلش نمیخواد رستوران دیگه ای بره به زور میبرمش تا ببینه باید همه جارو امتحان کنه و به یه جا گیر نده... ببینه که شاید جاهای دیگه ای باشن که بهتر از اونجان

الحق که همیشه هم می گه چقدر خوب که اینجا هم اومدیم

البته منظورم از زور همون سیاست های زنونه است

یکی دیگه از موضوعاتی که همسر دوست نداره تغییر بده جایی که می شینه مطالعه می کنه

حالا من هرچی بهش بگم برو اون یکی اتاق یا اون یکی میزم امتحان کن گوش نمیده

تا اینکه خودم وسایلاشو براش جابجا کنم و مجبور شه نقل مکان بکنه

خونمونم که تغییر دکور دادم وقتی اومد دید اولش هی گفت سارا چرا تغییر دادی همونطوری خوب بود که

ولی الان به این نتیجه رسیده که این مدل جدیدم خوبه

دیروز از سایت نت برگ بلیط تئاتر خریدم

اولش احسان گفت من نمیام ... حوصله دو ساعت نشستن و تئاتر دیدن و ندارم

بعد به زن کامبیز گفتم  که میایین؟ اولش یک کم راضی نبودن و تمایل نشون ندادن چون کار داشتن ولی بعد راضی شدن که بیان

به احسان گفتم کامبیز و زنش هم میان

گفت : نه حوصله ندارم میریم بیرون می گردیم ولی تئاتر نمیام

خلاصه مجبور شدم از سیاست زنانه ام استفاده کنم... گفتم احسان جان من به خاطر روحیه تو می خوام ببرمت تئاتر اگه دوست نداری هیچ اشکالی نداره

این مدت که ماموریت بودی فشار کار روت زیاد بوده بذار یک کم بخندی روحیه ات عوض شه

گفت من دوست ندارم هر تئاتری بیام

گفتم اگه دوست نداری بلیطهارو میفروشم به همکارم و نمیریم

یه ربع بعد اس داد باشه شب میریم

خلاصه اش اینکه دیشب یه تئاتر کمدی موزیکال رفتیم

برای اولین بار بود احسان از اینجور تئاترها میومد

انقدر خندیده بود که دل درد گرفته بود

من همش استرس داشتم نکنه اون سه تا بهشون خوش نگذره و بعد بگن این چی بود مارو آوردی؟

تو ماشین گفت سارا دیدم نسبت به تئاتر کلی عوض شد

از این به بعد هر هفته میریم تئاتر

گفتم یا خدا حالا به این تئاتر گیر ندی تورو خدا

می گفت می خوام مامانم اینارو هم بیارم همین و ببینن

یعنی حالا باید به زور یه کاری کنم بره نمایش های دیگه رو هم امتحان کنه و به همین یه دونه گیر نده

من تقریبا احسان و کامبیز و خانومش و به زور بردم

ولی اونا سه تائی خیلی بیشتر از من بهشون خوش گذشت

شکر خدا کلی خندیدن

البته اوایلش همسر سعی می کرد جدی بشینه و جلوی خنده هاش و بگیره

ولی بعدش دیگه نزدیک بود ولو شه رو زمین

حالا جالبیش اینجا بود که من زیاد از تئاترش خوشم نیومد ولی اون سه تا هی می خندیدن و دیالوگ هارو تکرار می کردن

شانس آوردم واقعا

چهارشنبه تولد احسان

خیلی جدی بهم گفت من اصلا از لوس بازی تولد خوشم نمیاد

تورو جان هر کی دوست داری لوس بازی و تولد بازی نداریم

کادو هم نمیخوام اگرم چیزی بگیری دعوامون میشه

یعنی من موندم از روی این بشر

از اونور مادر شوهر زنگ زده که تولد چی کار کنیم بگیریم یا نه؟

ما بیاییم خونتون؟

گفتم احسان اینطوری گفته نمیدونم والا میترسم بگیریم ناراحت بشه

تازه گفت روز تولد نه جائی میریم نه کسی بیاد

میدونم اگه براش تولد نگیرم خوشحال میشه

ولی از طرفی هم امسال اولین سال که تولدش خونه خودمونیم

خانوادش انتظار دارن من دعوتشون کنم

نمیدونم چی کار کنم اصن

دیروز گفت برام کیک بپز گفتم بذار روز تولدت حرفی نزد

یعنی مخالفتی نکرد

شاید این رفتارشم باید با سیاست تغییر بدم

تازه می گه اگه می خوای کادو بخری خودم باید باشم چون از کادویی که خودم انتخاب نکنم بدم میاد باهم میریم خودم یه چیزی می پسندم می گیریم برای تولد تو هم همین کارو می کنیم

یعنی معنی سورپریز و اصن درک نمی کنه

ایشششششششش


+ سه شنبه 1392/12/20 | 9:44 | سارا |

мσиα-тнɛмɛ