به زیر ســـــــقف این خونه

خنگ بازی های زندگی مشترک

سلام بچه ها

خيلي ممنونم از محبت هاتون، من و احسان خوبيم خدا رو شكر ،

اما هنوز جاگير نشديم

تقريبا يك هفته و چها ر روز از اومدنمون ميگذره

فعلا اوضاعمون مشخص نيست

احسان داره سعي ميكنه از دانشكاهش به يه دانشگاه ديگه انتقالي بگيره

به خاطر همين فعلا خونه يكي از بستگان (پسر دايي احسان) هستيم

روزها احسان با پسرداييش ميرن دنبال كارها و عصرها به تفريح و خريد ميگذره

من و خانوم پسر دايي هم با هم كلي گپ ميزنيم و چايي ميخوريم و از هواي باروني اينجا لذت ميبريم

هوا بشدت شرجي هست و من دارم سعي ميكنم بتونم باهاش كنار بيام

ببخشيد كه دير خبر دادم

يكبار كلي نوشتم ولي چون با موبايل بود ثبت نشد و همش پاك شد

بخاطر همين اينبار كوتاه نوشتم ، اميدوارم اين كوتاهي منو ببخشيد

سعي ميكنم تو پست هاي كوتاه تمام جزييات و بنويسم

+ سه شنبه 1393/06/11 | 13:14 | سارا |

دل كندن از عزيزانت خيلي سخت مخصوصا وقتيكه ببيني اونا بي تابي ميكنن،

نگاه هاي نگران مادرت كه بدرقه راهت تا سر حد جنون ميكشدت

سكوت پدرت به همراه دلهره هاش و نصيحت هاش باهات چه ها كه نميكنه

موزييك هاي غمگين ماشين خواهرت آه از نهانت بيرون مياره

استرس هاي كارها و سرو كله زدن با يه عده ادم كلاش و مهموني هاي خداحافظي با اقوام و دوستانم جاي خودش

ديگه بايد بهم حق بديد پكر باشم و تو مد نوشتن نباشم،

ويزاي احسان اومد و قرار شد وكيلمون فردا صبح ويزاي منم بگيره

شنبه داريم خاك ايران و به مقصد چين براي مدت نامعلومي ترك ميكنيم

اين حرفا براي دختر بچه اي مثل من كه هميشه وابسته به خانوادش بوده خيلي حرف!!!

معلوم نيست اون جا در چه وضعيتي قرار بگيريم، خونه امون چه جوري باشه؟ شرايطمون در چه حالي باشه،

خيلي ها بهمون گفتن اول احسان بره اونجا همه كارهارو بكنه بعد تو برو ولي هر دو با هم به اين نتيجه رسيديم كه ميخواييم اين سفر و با هم شروع كنيم، با هم از صفر...!!!

امروز آخرين روزي بود كه سركار رفتم، توي تك تك اتاقها رفتم و از همه حلاليت گرفتم و ازشون خدافظي كردم

همونطوري هم كه فك ميكردم مدير خيلي از دستم شاكي بود و ميگفت دير بهمون گفتي!!!

ميگفت تو بدترين وضعيت كاري ما رو ترك ميكني؟  

بعدشم پيشنهاد داد حقوقم و افزايش ميده اگه تا اخر اين پروژه بمونم

و با احسان نرم، مي گفت بذار همسرت بره بعد تو كارت تموم شد برو، منم گفتم خودتون كه اخلاق ايشون و ميشناسيد؟؟؟

در نهايت هم بدون خداحافظي با مدير از اونجا اومدم بيرون و براي هميشه شركت و با تمام ادماي خوب و بدش ترك كردم.

از اينكه ديگه نميرم به اون شركت هم خوشحالم هم ناراحت ، محيطي كه هفت سال توش كار كردم و سرنوشتمو عوض كرد،

كاش همه چيز مثل رها كردن اونجا برام راحت بود ولي من از خودم نا اميدم . تا امشب جلوي همه ادعا ميكردم كه خوشحالم 

اما امشب تو راه برگشت از خونه مامانم تو ماشين زدم زير گريه و گفتم دلم ميخواد برگردم پيش مامانم و بغلش كنم و تو بغلش بخوابم اشكامم ميريخت يهو ديدم احسانم اشك تو چشمش جمع شد و سريع برگردوندم خونه مامانم ولي باز دلم نيومد منو تو اين وضعيت ببينه يك كم كه اروم شدم رفتيم تو، اونا تعجب كردن كه چي شد ما برگشتيم ولي ما بهشون گفتيم چون دو روز بيشتر كنارتون نيستيم دلمون نيومد پيشتون نباشيم. 

از احسان قول گرفتم بذاره فردا شب پيششون بخوابم

نميدونم بذاره يا نه ؟ 

هنوز باورم نميشه كه شنبه ميريم؟؟؟؟

+ پنجشنبه 1393/05/30 | 2:35 | سارا |

سلام دوستای خوب و مهربونم

طاعات و عباداتتون قبول باشه

این روزها به شدت بی حال و بی جوونم

شاید مال گرما باشه

همش دلم می خواد بخوابم همسر جان امروز رفتن شیراز و من موندم و دو هفته کار زیاد

اتفاقاتی داره برامون می افته که کلا مسیر زندگیمونو عوض میکنه... انشالا که خیر باشه

ادامه مطلب و با رمز کمتر بخونید

 


Ɔσитιиʋɛ
+ سه شنبه 1393/04/31 | 14:38 | سارا |

مشهد خیلی خوب بود. مخصوصا که لحظه آخر تصمیم گرفتیم با قطار بریم و سفر بیشتر چسبید

من مسافرت با قطار و خیلی به هواپیما ترجیح میدم

دوستامونم خیلی خوب بودند و با هم بسیار سازگار بودیم.

جای همگی خالی...زیارت هم واقعا چسبید .

مشهد نسبتا خلوت بود ولی بسیار گرم بود و ما بیشتر عصرها برای زیارت و گردش بیرون میرفتیم

تا جائیکه تونستم برای همگی دعا کردم و دو رکعت نماز حاجت به نیت همگی اتون خوندم

امام رضا خیلی مهربون و من مطمئنم دعاهام نتیجه می ده

از همه قسمت هاش لذت بخش تر این بود که بعد از عروسی دفعه اولی بود که با همسر باهم رفتیم زیارت

با هم تو رواق هاش مینشستیم و دعا میخوندیم و باهم داخل حرم میرفتیم و از پشت شیشه همزمان با هم دعا می کردیم

من بیشتر از اینکه برای خودم دعا کنم برای بقیه دعا کردم الان می گم کاش یک کمم برای خودمون بیشتر دعا می کردم

روز آخر قبل از اینکه اتاق و تحویل بدیم همسر یهو سر یه موضوع الکی قاطی کرد و دعوامون شد

منم کلی گریه کردم و از امام رضا خواستم این اخلاق دمدمی مزاجشو تغییر بده

برای آخرین بار که رفتیم حرم فقط اشک ریختم و دعا کردم

خیلی ناراحت بودم که چرا روز آخر با این دل شکسته باید از پیش امام رضا برم

باز خیلی زود همسر پشیمون شد و اومد سمتم و هی کاراشو توجیح کرد

بعدم به زور منو برد بازار رضا و نزدیک دویست و پنجاه تومن برام یه سرویس نقره خرید

که من اصلا نمی خواستمش و دوسش نداشتم ولی مجبورم کرد برش دارم

انقدر ازش دلگیر بودم که نمی تونستم ببخشمش

چون واقعا عصبانیتش بی مورد بود و می گفت چرا به من میگی شبیه باباتی

البته قبل از اینکه من اینو بگم اون سر چیز دیگه ای داد و بیداد کرد

منم گفتم ادای بابات و درنیار

اونم حرصش گرفت و حسابی داد و بیداد کرد

بهش گفتم چرا من هر دفعه با تو میام مسافرت جلوی بقیه آبرو ریزی می کنی؟

با خودم عهد کردم دیگه باهاش مسافرت نرم تا اخلاقش و خوب کنه.

خلاصه که این بار هم همسر فهمید زود عصبانی شده و کلی سعی کرد از دلم دربیاره

و هی به زبون خودش موس موس کرد

بهش گفتم دلمو چرکین کردی و نمی بخشمت

اونم هی خرج می کرد فکر می کرد من یادم میره و می بخشمش

آخرش دیدم هرچی براش توضیح میدم نمی فهمه و بازم همون احسان سابقه

این شد که دیگه منم آخراش سوء استفاده کردم و کلی خرج انداختم گردنش

ولی از امام رضا خواستم که این اخلاق احسان و درست کنه... واقعا با اینطور آدمی زندگی کردن سخته

بخدا خوب خوبه ها یهو قاطی می کنه ... اصلا هم قابل پیش بینی نیست

جلوی هر کی هم باشه داد و بیداد می کنه و آبروریزی می کنه

بعد میاد یواشکی تو خلوت به غلط کردن می افته

هر کی به من میرسه می گه شوهرت چرا اینطوریه یهو قاطی می کنه

منم کلی خجالت می کشم و می گم نه همیشه خوب الان یهو از جای دیگه ای ناراحت بود اینطوری کرد

راستی امروز قرار یه اتفاق مهم بیفته ...برام شدید انرژی مثبت بفرستید که بهش خیلی نیاز دارم

قربون دل مهربونتون

 

+ چهارشنبه 1393/04/25 | 10:45 | سارا |

اگه خدا قسمت کنه چهارشنبه مشهدیم

فردا شب همسر جان میان و شبونه به سمت مشهد حرکت می کنیم احتمالا دوازده ساعتی تو راهیم.

ایشالا که بتونیم راحت و بی دردسر مسیر و بریم

راستش اول قرار بود دوتایی بریم

ولی از اونجایی که هم من و هم همسر عاشق مسافرت اکیپی هستیم

بازم نتونستیم طاقت بیاریم و بقیه رو هم دعوت کردیم

خلاصه قرعه به نام یکی از دوستان احسان مهدی به همرا خانومش که سه ماهه باردار افتاد

من چون الان خودم به هیچ وجه بچه نمی خوام زیاد از رفت و آمد با خانواده های بچه دار

یا در حال بچه دار شدن حال نمی کنم

البته این ها خیلی فان و با نمکن و امیدوارم که این سفر به خوبی و سلامتی برامون باشه

هرچند که از الان یک کم بازی درآوردن و هی زنگ میزنن می گن ما غذا فقط خونگی می خوریم(بخاطر بارداری غذای فست فودی نمی خوره خانمش)

یا تا شنبه بیشتر نمیتونیم مرخصی بگیریم یا هزار و یک ناز و ادای دیگه

ولی در کل بچه های خوبین و امیدوارم زیاد قر و قنبیل نیان تو سفر

از اینجا از همتون حلالیت می طلبم. اگه حرفی زدم که ناراحتتون کردم به بزرگی و مهربونیتون ببخشیدم

هر کسی هم طلب و نظری داره برام اسمش و بگه

می خوام با یه لیست بلند بالا از همه دوستان برم پیش امام رضا

کلی حاجت دارم

خیلی خوشحالم که بالاخره بعد از دوسال طلبیده شدم

سلام امام رضا

+ دوشنبه 1393/04/16 | 12:18 | سارا |

мσиα-тнɛмɛ