به زیر ســـــــقف این خونه

خنگ بازی های زندگی مشترک

یه سلام با یه عالمه شرمندگی بخاطر دیر نوشتنم

راستش مشکل از لپ تابم بود و من هر چی با گوشیم پست می نوشتم می پرید و اعصایمو بهم می ریخت

دو سه بار پست های طولانی نوشتم و کلی توضیحات دادم که هیچ کدومش به ثبت نرسید و یهو پرید

امروز دیگه از احسان به زور لپ تابش و گرفتم تا بیام و از حال و روزم براتون بگم

خدا رو شکر که هیچ چیز اون قدر خوب که من فکر می کردم نیست و همه چیز دست به دست هم دادن که منو شکست بدن

تا هفته گذشته اوضاع روحیم افتضاح بود و روزی سه چهار باری گریه می کردم

هر روز با سردرد از خواب بیدار میشدم

و ار موقعی که چشمم و باز می کردم شروع می کردم با گوشیم تو وایبر چرخیدن

البته هنوزم خیلی زمانم و با وایبر می گذرونم ولی سعی کردم حساب شده تر رفتار کنم

و وقتم و برای کسایی که ارزش ندارن هدر ندم.

مثلا دیگه لزومی نمی بینم برای همکارای قدیم تمام جزییات زندگیم و تعریف کنم

و سعی می کنم با یه حال و احوالپرسی ساده سر و ته قضیه رو هم میارم

نمی دونید این مدت چقدر تحت فشار روحی و روانی بودم

و چقدر روزها رو با سردرد گذروندم

راستش هنوز نتونستم مامان احسان و ببخشم

چون توی بدترین شرایط روحی منو قرار داد و ناخواسته منو خیلی اذیت کرد

باعث شد که روزهای اول مهاجرت که کلی فشار عصبی روی ما بود دو برابر بشه

و من و احسان و رو در روی هم قرار داد و خیلی حرمت ها رو بینمون شکوند

البته الان خدا رو شکر می کنم که تقریبا آرامشمو بدست آوردم

ولی هنوز خیلی مونده تا سارای همیشگی بشم

 

 


Ɔσитιиʋɛ
+ چهارشنبه 1393/08/07 | 8:54 | سارا |

امروز 14 مهر

دوسال پیش همچین روزی برام پر بود از حس های عجیب و غریب و دوست داشتنی

اما الان اینور دنیا توی یه اتاق 10 متری نشستم پای لپ تابم و این شده همه دنیای من

انگار این روز و هیچ کس یادش نیست منم که بدتر از بقیه حوصله اشو ندارم

فقط تو دلم میگم کاش هیچ وقت ازدواج نمی کردم

الان دارم لباس میپوشم که برم بیرون و برای خودم کمی شیرینی بخرم و بخورم

تا شاید تلخی بعضی خاطرات از ذهنم پاک شه

با احسانم به ظاهر خوبم ولی از باطن هنوز ناراحتم و نتونستم ببخشمش

مخصوصا اینکه کاری کرد که رابطه  بین من و خانوادش خراب بشه و الان خیلی ریلکس هر شب با مادرش تلفنی حرف میزنه و هیچ کدومشون به روی خودشون نمیارن که سارا هم هست و از بابت یه موضوعی ناراحت

و سعی هم نمی کنن که از دل من در بیارن و تازه گویا بنده بک چیزی هم طلبکارم

خلاصه که این روزها همه چیز توسط مادر شوهر بهم ریخته

مخصوصا اعصاب من

+ دوشنبه 1393/07/14 | 14:29 | سارا |

سلام به همگی

من  این مدت انقدر اعصابم ضعیف شد که نتونستم بیام راجع به موضوع حرفی بزنم

الانم که می خوام بگم باز یادم که می افته اعصابم بهم میریزه

ببخشید نگرانتون کردم

راستش خیلی خلاصه بگم

مادر احسان بالاخره کار خودش و کرد

و خونه مارو تخلیه کرد و الانم رهن داده به یه عروس و دوماد

انقدر بهش بد و بیراه گفتم

انقدر فحشش دادم که خالی شم

خونه ای که با عشق و علاقه با احسان کلی خرجش کردیم

و درستش کردیم

من تمام ناراحتیم از این موضوع بود که چرا وقتی من ایران بودم

مادر احسان نگفت چه تصمیمی داره؟

مطمئنا می دونست حریف ما نمیشه

و وقتی ما نباشیم راحتتر به هدفش میرسه

این موضوع که خونشه و حق داره برای خونش تصمیم بگیره درست

ولی آیا من نسبت به وسایل زندگیم حقی ندارم؟

من نباید بالا سر وسایلم می بودم؟

این مدت شدم یه آدم دیگه

من که همیشه اعتقاد داشتم مادر و پدر همسر باید مثل مادر و پدر خود آدم  دوست داشته بشن و احترام گذاشته بشن فهمیدم هیچ کس مثل پدر و مادر خودم نمی شه

مادر و پدر من کی به خاطر پول وسایل بچه اشونو بیرون می ندازه؟

از دهن خودشون می گیرن که تو دهن ما بذارن... اونوقت این زن

من داد زدم و هر چی تونستم بهشون فحش دادم

گفتم نفهمن ... پول دوستن... عوضین

احسان گفت بس کن

بازم گفتم

شماره مامانش و گرفت گفت همین ها رو به خودش بگو چرا به من می گی

منم گفتم با کی حرف بزنم؟ مگه مامانت حرفم حالیش میشه؟

مگه اصلا حرف من و تو براش اهمیتی داشته؟

مامانش شنید

بعد قطع کرد و گفتم حرومزاده عوضی

احسان گفت چی؟ به مامان من چی گفتی؟

گفتم همون که شنیدی

اونم چنان سیلی زد بهم که تمام پرنده ها بالا سرم شروع به چرخیدن کردن

منم شروع به عربده کشیدن کردم

انقدر داد زدم و گریه کردم که حد نداشت

احسان پشیمون شده بود

درست بعد از زدنش

یه لیوان آب آورد برام

پرت کردم تو صورتش

گریه می کردم و خدا رو صدا می کردم

احسان از خونه رفت بیرون و منم همونجا انقدر گریه کردم تا خوابم برد

فردا صبح که بیدار شدم دیدم احسان روم پتو انداخته

و داره حاضر میشه بره بیرون

خودمو زدم به خواب تا بره

وقتی رفت باز گریه کردم و تا شش بعد از ظهر خوابیدم

بعد که بیدار شدم رفتم زیر دوش و اونجا هم کلی گریه کردم

انگار گوشم که گوشواره توش بود خون میومد اما برام مهم نبود

وقتی از حموم اومدم بیرون

تصمیم گرفتم برم بیرون کمی راه برم

که بهو دیدم احسان اومد

گفت میخوام یک کم باهات حرف بزنم

می خوای همینجا حرف بزنیم یا بیرون

به حاضر شدنم ادامه دادم و جوابشو ندادم

 و اون نشست تا من آماده بشم

 

...

 


Ɔσитιиʋɛ
+ چهارشنبه 1393/07/09 | 11:17 | سارا |

آقا یه بلوایی به راه انداختم اون سرش ناپیدا

کلی کتک کاری شد

میام به زودی تعریف می کنم

برام دعا کنید

+ جمعه 1393/07/04 | 12:15 | سارا |

غربت که هستی انگار خدا بهت خیلی نزدیک تر

لحظه به لحظه حسش می کتی و اونم با معجزه هاش دلگرمت می کنه

معجزه های کوچیک اما خیلی با ارزش

وقتی یه جا گم میشی و یهو یه چینی مهربون برات وقت میذاره و راه و بهت نشون میده حتی اگه خودشم بلد نباشه و برای این کار یک ساعت ونیم وقتش تلف شه

یا وقتی وسط یه جاده ای که هیج خبری از تاکسی نیست یهو یه تاکسی میاد و جلوی پات ترمز می کنه

غربت برای من فرصتی شده که با خدا صمیمی تر شم

و برای غذای خوشمزه ای که با سبزی خشک شده ایرانی می پزم شکرش و به جا بیارم

همسر دو روز که میره آفیس و تا شب بکوب درس می خونه و من برای خودم موزیک گوش میدم

چای می خورم

غذا می پزم

دوش می گیرم 

سکوت می کنم و با خدا خلوت می کنم

با مامانم ساعتها تو وایبر حرف می زنم (از وقتی شنیدم قرار فیلتر بشه کلی خودمو باهاش خفه کردم)

و لذت میبرم

اگه وقت کنم زبان هم می خونم

اما چند روز که حرف و حدیث هایی شده که ذهنم و مشغول کرده

 


Ɔσитιиʋɛ
+ چهارشنبه 1393/07/02 | 17:42 | سارا |

мσиα-тнɛмɛ