به زیر ســـــــقف این خونه

خنگ بازی های زندگی مشترک

باورم نمیشه پنج ماه که صورت بابامو نبوسیدم و دستهای گرم مامانمو لمس نکردم و صورت زیبای خواهرم و فقط از پشت موبایل و لپ تاب دیدم دلم برای دیدنشون پر می کشه خدا گاهی چه کارهایی که نمی کنه؟ گفته بودم یه کاری دارم ایران و به هر کی گفتم برام انجام بده! رشوه خواسته ازم!!! یادتونه؟ اولش به یکی گفتیم باشه رشوه میدیم و در عوض تو کارمون و بکن ولی بعد با همسر تصمیم گرفتیم رشوه ندیم و کارمون و از راه درستش انجام بدیم هرچند کلی از نظر مالی به ضررمون ولی با خدا معامله می کنیم و از اون نتیجه اشو می گیریم فکر کردیم چرا باید همیشه از مملکتمون بنالیم و از ادم های بدی که روز به روز دارن بیشتر میشن گلایه کتیم در حالی که خودمون هم داشتیم راه اشتباه و می رفتیم و این سیکل غلط و دنبال می کردیم مایی که دوست داریم کشورمون درست بشه باید از خودمون شروع کنیم تا بتونیم از بقیه هم توقع داشته باشیم پس مجبوریم تقاص اشتباهمون و پرداخت کنیم و چهار میلیون پول بلیط برای من بدیم ولی پونصد هزار تومن رشوه ندیم... تازه هزینه های جانبی سفر مثل گرفتن مجدد ویزا برای من و کرایه های تاکسی تا فرودگاه و سوغاتی ها بماند بیست و سه روز دیگه عازم ایرانم و یک ماه قرار شد بمونم قبلا که به سختی راه و هزینه و دردسرهای ویزام فکر می کردم از رفتن پشیمون میشدم به اینکه پرواز من دو تیکه است و باید از اینجا برم پکن و از اونجا با هشت ساعت تاخیر بیام به سمت تهران به اینکه تک و تنها تو فرودگاه بتونم از پس خودم و چمدونام بر بیام یا نه؟ اما این بار دلم و سپردم بخدا و ارش خواستم راه درست و نشونم بده الان دیگه نه تنها سختم نیست بلکه همش قشنگی های سفر از جلوی چشمم رد میشه و جالبتر اینکه همسر با غیرت من که اصلا تنها رفتن منو قبول نمی کرد و می گفت نه نمیتونم بذارم تنها بری راضی شد هر چند براش هنوزم سخت و دوست نداره برم خلاصه اینکه وقتی خبر ایران اومدنمو به مامانم دادم و اشک های خوشحالیش و دیدم بیشتر از قبل به اومدنم مطمین شدم و حالا روزها رو میشمرم تا به 7 ژانویه برسم نمیتونم بگم چقدر خدا معجزه گر چون برای احسان یک ماه تنها موندن توی کشور غریب خیلی سخته و در ضمن حسود هم هست و از اینکه می بینه من دارم میرم پیش خانوادم و قرار بهم خوش بگذره حسابی حسادت میورزه همش بهم می گه رفتی ایران حق نداری بری مهمونی فقط خونه مامانت اینایی؟ بعد مظلوم می گه خوش بحالتتتت سارا ولی نمی تونه نه بیاره تو کارم چون تصمیمی بود که با هم گرفتیم روزی که برای خرید بلیط رفتیم کلی هردومون دپرس بودیم ولی مطمئنم همون خدایی که کمکمون کرد که راه درست و بریم مواظب همسر خوش قلب منم خواهد بود انشالا
+ دوشنبه 1393/09/24 | 10:16 | سارا |

این مدت حسابی شرمنده اتون شدم... زیاد تو مد نوشتن نبودم و هرچی هم میگذره دارم بدتر میشم انگاری؟!! راستش شدید وارد زندگی جدیدم شدم و فعلا با نقش سارای چینیم دارم می سوزم و میسازم راستش زندگی در چین علاوه بر جذابیت هایی که داره سختی هایی هم داره که من نمی دونم از کدوماش باید صحبت کتم این روزها حال و هوام ملسه نه تلخم نه شیرین !!! هیچ وقت تصورم نمیکردم روزی برسه که من در چین تک و تنها و به دور از خانواده زندگی کنم ؟! البته الان از زندگیم راضی هستم و خدا رو شکر می کنم اینجا آرامش هست... تنهایی هست و تنهایی انگار دیگه سکوت بخشی از من شده و من گاهی میشه که از صبح تا شب فقط خودم شنونده خودم هستم شاید واسه همین که کمتر میام و مینویسم از صیح که بیدار میشم صبحانه رو آماده می کنم و همسر بعد از دوشش میاد میشینه و دو تایی روی میز کنار پنجره میشینیم و احسان کلی با شوق و ذوق از برنامه روزانه امون می گه و منم گاهی چند جمله کوتاه جواب میدم و صبحانه امون و میخوریم. احسان صبح ها حسابی پر انرژی و پر حرفه درست برعکس من که نیم ساعتی طول می کشه تا یخم باز شه من فقط در جواب حرفاش یه لبخند می زنم و اون همینطور حرف میزنه همیشه موقع رفتن صدام میکنه و میگه بوسمم بده تا پر انرژی برم بعد هم موبایلش و جا میذاره و از خونه میره و من در و باز می کنم و می گم موبایلتتتتتتتتتت می خنده و برمی گرده و گوشیش و می گیره و بوسم می کنه و می گه مخصوصا نبردم که صدام کنی دوباره یه بوس دیگه بهم بدی وقتی میره دنیای من با همه فکر و خیالاتم میاد سراغم بعد سایت رادیو جوان و باز می کنم و آهنگ هاش و میذارم و گوش میدم و به کارهایی که یادداشت کردم و باید انجام بدم میرسم و تا ساعت شش غروب مشغول میشم.الان تمام هدفم این که رزومه امو قوی کنم تا برای فوق بتونم پذیرش بگیرم از صبح که بیدار میشم به درس خوندن می گذره و یهو سرمو میارم بالا میبینم ساعت نه و ده شب شده بعضی وقتا هم ساعت شش که میشه و هوا تاریک شده اگه برنامه بیرون داشته باشیم حاضر میشم و اگه نه یه موقع هایی شام میذارم و باز میشینم به ادامه کارهای عقب افتادم بعضی وقت ها هم شام نمیذارم و احسان که بیاد با مریم و شوهرش (دوستای ایرانیمون) میریم مک دونالد نزدیک خونه و شاممون و اونجا میخوریم و بعدم یکی دوساعتی میریم خونه همدیگه و کمی حرف می زنیم و چای میخوریم. راستش الان دیگه به همه چی عادت کردم حتی اتاقمونو هم دوست دارم و مطمئنم بعدها دلم برای همینجا هم تنگ میشه . چند روز پیش با احسان رفتیم یه ست روتختی و پرده خریدیم و من کلی خوشحالم و الان اتاقمونو بیشتر از قبل دوست دارم. گاهی هم با احسان میریم مرکز خریدهای داخل شهر و حسابی دلی از عزا درمیاریم به زودی سعی می کنم عکس بذارم فقط باید کمی صبر کنید تا یخم آب شه. شایدم نزدیک کریسمس عکس های خوشگلتری براتون بذارم برای اون کارمم ممنون از محبتتون مجبور شدم به یکی رشوه بدم و کارم انجام شد دوستون دارم یه عالمه
+ چهارشنبه 1393/09/12 | 16:8 | سارا |

بعضی وقتا آدم به صفر مطلق میرسه

اونجایی که میبینی همه آدمهای دور و برت فقط زبونا یاد گرفتن درمورد دوست داشتن و معرفت حرف بزنن

یاد گرفتن تا عکسی ازت دیدن تند و تند لایک کنن  و زیرش کلی کلمات محبت آمیر بنویسن ولی در عمل

نه مفهوم محبت و میدونن نه انسانیت و نه رفاقت و ....

ما داریم به کجا میریم؟

خدابا مخم داره می ترکه چرا ایران و ایرانی فقط شعار میده و فقط حرف میزنه؟

چرا توی این سرزمین معنی دوست و نمیشه فهمید؟

این مدت که اومدم اینجا بیشتر از هر کسی فهمیدم غیر از خانوادم هیچ دوستی ندارم.

کسایی که برای رفتنت کلی گریه کردن و ابراز ناراحتی کردن

حالا برای یه کار کوچیک که ازشون میخوای تو چشات ذل بزنن و بگن بابتش چقدر میدی؟

بعد من که شوکه شدم با خنده ای که از هزار تعجب بدتره و فکرم که مغشوش شده بگم چی گفتی؟

و  بعد زنگ بزنی به یه مقام بالاتر و بعد مامانت و بفرستی پیشش و به مامانت بگی این رفیق واقعیه . بگی که خیلی قبولش داری ولی وقتی مامانت از پیشش برگشت بهت زنگ بزنه و بگه این که از بقیه دندون گردتر بود؟؟؟؟؟

 نمی دونم این وضعیت اقتصادی باعث شده دوستای من به این روز بی افتن یا امثال دوستای من باعث شدن وضعیت اقتصادی به اینجا کشیده بشه؟؟؟

بابا پس انسانیت کجااااااااااااااااااااااست

این روزها به هر کی می رسم فقط ازش یه جواب می شنوم پووووووووووووولللللللللل

کاش یکی بهم می گفت این وضعیت دروغه؟!

 

 

+ پنجشنبه 1393/09/06 | 16:23 | سارا |

بلاخره آرامش به خونه دلم برگشت 

این همون چیزی بود که از خدا خواستم ...  

هر کی و می شناختم و می دونستم اهل دعاست ازش خواستم برام دعا کنه

دعا کنه که از شر افکار منفی رها بشم ...  

می دونستم که نیروی بزرگی جلومو گرفته و داره بهم میگه  

نبخش و کینه داشته باش .  

اما من با همه وجود از خدا خواستم که کمکم کنه 

کمکم کنه که درست قضاوت کنم 

درست رفتار کنم 

و گذشت داشته باشم  

و خدا بازم لطف بی کرانش و بهم نشون داد

و من تونستم روبروی افکاری که داشت اذیتم می کرد بایستم


Ɔσитιиʋɛ
+ جمعه 1393/08/16 | 12:8 | سارا |

از یه طرف ذهنم همش درگیر که آخرش چی میشه؟

از یه طرف هی اتقاقات و مرور می کنم و توش و کنکاش می کنم که کمی حق و به اون بدم و چیزی پیدا نمی کنم

یعنی تا چیزی به ذهنم می رسه که حق و به مادرشوهر میده سریع ایگنورش می کنم

نمی تونم کنار بیام با این قضیه خدایا چی کار کنم؟

نه توان بخشیدنش و دارم نه توان حمل این کینه و نفرت و تو سینه ام بیشتر از این دارم

موندم از خودم و غرورم اگه بگذرم آیا همه چی درست میشه

به درک اون خونه و زندگی

من دلم فقط آرامش می خواد ولی نه به قیمت خورد شدنم

خدایا کمک کن این قضیه حل شه من دیگه نمیتونم تنفرم و بیشتر از این با خودم بکشم

کمک کن تا ببخشم

امشب پدرشوهر از مسافرتش برمی گرده خونش و ممکن زنگ بزنه با احسان حرف بزنه

و بعد ممکن بخواد با منم حرف بزنه البته اگه مادرشوهر پرش نکنه... من چی باید بهش بگم

حرفای دلمو چطور بهشون بفهمونم

+ شنبه 1393/08/10 | 14:58 | سارا |

мσиα-тнɛмɛ